شمارهٔ ۱۳۰
دوشم وطن بجز در دیر مغان نبودقوت روان من ز شراب مغانه بود
بود از خروس مرغ صراحی سماع منوز سوز سینه هر نفسم جز فغان نبود
دل را که بود بی خبر از جام سرمدیجز لعل جانفزای بتان کام جان نبود
طاوس جلوه ساز گلستان عشق رابیرون ز صحن روضه ی قدس آشیان نبود
کس در جهان نبود مگر یار من ولیکگرد جهان بگشتم و او در جهان نبود
بر هر طرف ز عارض آن ماه دلستاندیدم گلی شکفته که در گلستان نبود
همچون کمر بگرد میانش در آمدماو را میان ندیدم و او در میان نبود
جز خون دل که آب رخم را بباد دادمدر جویبار چشم من آب روان نبود
گفتم کرانه گیرم از آشوب عشق اووین بحر را چو نیک بدیدم کران نبود
کون و مکان بگشتم و در ملک هر دو کوناو را مکان ندیدم و بی او مکان نبود
خواجو گهی بنور یقین راه باز یافتکز خویشتن برون شد و اینم گمان نبود