شمارهٔ ۱۲۹
ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می روددلبربا می آیدم در چشم و دلبر می رود
بامدادان کان مه از خرگاه می آید برونز آتش رخسارش آب چشمه ی خور می رود
من بتلخی جان شیرین می دهم فرهاد واروز لب شیرین جانان آب شکر می رود
آتشی در سینه دارم کز درون سوزناکدمبدم چون شمع مجلس دودم از سر می رود
گر بدامن اشک در پایم گهر ریزی کندجای آن باشد چرا کو بر سر زر می رود
تیره می گردد سحرگه دیده ی سیارگانبسکه دود آه من در چشم اختر می رود
می رود خونم ز چشم خونفشان تدبیر چیستزانک هر ساعت که می آید فزونتر می رود
چنگ را بینم که هنگام صبوح از درد منمی کند فریاد و خون از چشم ساغر می رود
ای بهشتی پیکر از فردوس می آئی مگرکز عقیق جانفزایت آب کوثر می رود
گر دل و دین در سر زلف تو کردم دور نیسترخت مؤمن در سر تشویش کافر می رود
چون دبیر از حال خواجو می کند رمزی بیانخون چشمش چون قلم بر روی دفتر می رود