گنج

شمارهٔ ۱۲۷

۹ بیت
ای که از شرمت خوی از رخساره ی خور می چکدچون سخن می گوئی از لعل تو گوهر می چکد
زان لب شیرین چو می آرم حدیثی در قلماز نی کلکم نظر کن کاب شکّر می چکد
دامن گردون پر از خون جگر بینم به صبحبسکه در مهر تو اشک از چشم اختر می چکد
چون عقیق گوهر افشان تو می آرم بیاددر دمم سیم مذاب از دیده بر زر می چکد
بسکه می ریزد ز چشمم اشک میگون شمع وارز آتش دل خون لعل از چشم ساغر می چکد
عاقبت سیلابم از سر بگذرد چون دم به دمراه می گیریم بر آب چشم و دیگر می چکد
آستین بر دیده می بندم ولی در دامنمخون دل چندان که می بینم فزونتر می چکد
خامه چون احوال دردم بر زبان می آورداشک خونینش روان بر روی دفتر می چکد
تشنه می میرم چو خواجو بر لب دریا ولیکبر لب خشکم سرشک از دیده ی تر می چکد