شمارهٔ ۱۲۶
دیشب همه شب منزل من کوی مغان بودوز ناله ی من مرغ صراحی بفغان بود
همچون قدحم تا سحر از آتش سوداخون جگر از دیده ی گرینده روان بود
با طلعت آن نادره ی دور زمانممشنو که غم از حادثه ی دور زمان بود
بی شهد شکر ریز وی از فرط حرارتچون شمع شبستان دل من در خفقان بود
باز از فلک پیر باومید وصالشپیرانه سرم آرزوی بخت جوان بود
از جرعه ی می بزمگه باده گسارانچون چشم من از خون جگر لاله ستان بود
ناگاه ز میخانه برون آمد و بنشستآن فتنه که آرام دل و مونس جان بود
در داد شرابی ز لب لعل و مرا گفتدر مجلس ما بی می نوشین نتوان بود
چون دید که از دست شدم گفت که خواجوهشدار که پایت بشد از جای و چنان بود