گنج

شمارهٔ ۱۲۰

۹ بیت
ز شهر یار که آید که حال یار بگویدرسد به بنده و رمزی ز شهریار بگوید
بعندلیب نسیمی ز گلستان برساندبمرغ زار حدیثی ز مرغزار بگوید
هر آنچه گوید از اوصاف دلبران دل رامینز حسن ویس گل اندام گلعذار بگوید
بدان قرار که دلبستگی نماند و فصلیاز آن دو زلف پریشان بیقرار بگوید
بگو که پرده سرا ساز را بساز در آردمگر ترانه ئی از قول آن نگار بگوید
کدام ذره که از آفتاب روی بتابدکدام یار که ترک دیار یار بگوید
چه سود نرگس سرمست را نصیحت بلبلکه هیچ فائده نبود اگر هزار بگوید
کسیکه در دم صبح از خمار جان بلب آردکجا بترک می لعل خوشگوار بگوید
ز نوبهار چه پرسد نشان روی تو خواجوچرا که باد بود هرچه نوبهار بگوید