شمارهٔ ۱۱۹
نور رویت تاب در شمع شبستان افکنداشکم آتش در دل لعل بدخشان افکند
ای بسا دود جگر کز مهر رویت هر شبیشمع عالمتاب گردون در شبستان افکند
صوفی صافی گر از لعل تو جامی درکشدخویشتن را در میان می پرستان افکند
راستی را ترک تیرانداز مستت هر نفسکشته ئی را از هوا بر خاک میدان افکند
درج یاقوت گهر پوشت چو گردد درفشاناز تحیر خون دل در جان مرجان افکند
یک نظر در کار خواجو کن که هر شب در فراقز آتش مهرت شرر در کاخ کیوان افکند
نزد طوفان سرشکش بین که ابر نوبهاراز حیا آب دهن بر روی عمان افکند