گنج

شمارهٔ ۱۱۷

۹ بیت
تنم تنها نمی خواهد که در کاشانه بنشینددلم را دل نمی آید که بی جانانه بنشیند
ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزدکه کس با شمع نتوان که بی پروانه بنشیند
دلی کز خرمن شادی نشد یک دانه اش حاصلچنین در دام غم تا کی ببوی دانه بنشیند
اگر پیمان کند صوفی که دست از می فرو شویمبخلوت کی دهد دستش که بی پیمانه بنشیند
مرا گویند دل بر کن بافسون از لب لیلیولی کی آتش مجنون بدین افسانه بنشیند
دلم شد قصر شیرین وین عجب کان خسرو خوبانبدینسان روز و شب تنها در این ویرانه بنشیند
چو یار آشنا ما را غلام خویش می خواندغریبست این که هر ساعت چنان بیگانه بنشیند
بتی کز عکس رخسارش چراغ جان شود روشنچه دود دل که برخیزد چو او در خانه بنشیند
خرد داند که گر خواجو رهائی یابد از قیدشچرا دور از پری رویان چنین دیوانه بنشیند