شمارهٔ ۱۱۳
بآب گل رخ آن گلعذار می شویندو یا بقطره ی شبنم بهار می شویند
بکوی مغبچگان جامه های صوفی رابجامهای می خوشگوار می شویند
هنوز نازده منصور تخت بر سرداربخون دیده ی او پای دار می شویند
خوش آن صبوح که آتش رخان ساغر گیربباده لعل لب آبدار می شویند
بحلقه ئی که زلفت حدیث می راننددهان نخست بمشک تتار می شویند
بپوش چهره که مشّاطگان نقش نگارز شرم روی تو دست از نگار می شویند
بسا که شرح نویسان روزنامه ی گلورق ز شرم تو در جویبار می شویند
قتیل تیغ ترا خستگان ضربت شوقبآب دیده ی گوهر نثار می شویند
بشوی گرد ز خاطر که دیدگان هر دمز لوح چهره ی خواجو غبار می شویند