شمارهٔ ۱۱۲
بی رخ حور بجنت نفسی نتوان بودبر سر آتش سوزنده بسی نتوان بود
من نه آنم که بود بادگری پیوندمزانک هر لحظه گرفتار کسی نتوان بود
با توام گرچه بگیسوی تو دستم نرسدبا تو هر چند که بی دسترسی نتوان بود
یکدمم مرغ دل از خال تو خالی نبودلیکن از شور شکر با مگسی نتوان بود
تا بود یکنفس از همنفسی دور مباشگرچه بی همنفسی خود نفسی نتوان بود
در چنین وقت که مرغان همه در پروازندبی پر و بال اسیر قفسی نتوان بود
خیز خواجو سر آبی طلب و پای گلیکه درین فصل کم از خار و خسی نتوان بود