شمارهٔ ۱۱۱
بی لالهرخان روی به صحرا نتوان کردبی سروقدان میل تماشا نتوان کرد
کام دلم آن پسته دهانست ولیکنزان پسته دهان هیچ تمنا نتوان کرد
گفتم مرو از دیدهی موج افکن ما، گفتپیوسته وطن بر لب دریا نتوان کرد
چون لاله دل از مهر توان سوختن امااسرار دل سوخته پیدا نتوان کرد
تا در سر زلفش نکنی جان گرامیپیش تو حدیث شب یلدا نتوان کرد
آنها که ندانند ترنج از کف خونیندانند که انکار زلیخا نتوان کرد
از بس که خورد خون جگر مردم چشممدل در سر آن هندوی لالا نتوان کرد
بی خط تو سر نامهی سودا نتوان خواندبی زلف تو سر در سر سودا نتوان کرد
گیسوی تو گر سر کشد او را چه توان گفتبا هندوی کژ طبع محاکا نتوان کرد
هر لحظه پیامی دهدم دیده که خواجوبی می طلب آب رخ از ما نتوان کرد
از دست مده جام می و روی دلارامکارام دل از تو به تقاضا نتوان کرد