گنج

شمارهٔ ۱۰۲

۱۱ بیت
تا چین آن دو زلف سمن سا پدید شددر چین هزار حلقه ی سودا پدید شد
دیشب نگار مهوش خورشید روی منبگشود برقع از رخ و غوغا پدید شد
زلفت چو مار خم زد و عقرب طلوع کردروی چو مه نمود و ثریا پدید شد
اشکم ز دیده قصه طوفان سئوال کردچشمم جواب داد که از ما پدید شد
هست آن شرار سینه ی فرهاد کوهکنآن آتشی که از دل خارا پدید شد
آدم هنوز خاک وجودش غبار بودکو را هوای جنت اعلی پدید شد
از آفتاب طلعت یوسف ظهور یافتنوری که در درون زلیخا پدید شد
گلگون آب دیده چو از چشم ما بجستمانند باد بر سر صحرا پدید شد
از دود آه ماست که ابر آشکار گشتوز سیل اشک ماست که دریا پدید شد
جانم شکنج زلف ترا عقد می شمردناگه دل شکسته ام آنجا پدید شد
خواجو اگر چه شعر تو جز عین سحر نیستبگذر ز سحر چون ید بیضا پدید شد