گنج

شمارهٔ ۵ - در مدح خاقان کبیر جلال الدین ابو المظفر شروان شاه

۱۲۹ بیت
سر چو آه عاشقان برکرد صبحعطر آتش زای زآن برکرد صبح
از شرار آه مشتاقان دلآتش عنبرفشان برکرد صبح
بر قوارهٔ ماه سحری کرد چرختا سر از خواب گران برکرد صبح
تا کند سیمین قواره در زمینسر ز جیب آسمان برکرد صبح
خواب چشم ساقیان بست آشکاردود رنگین کز نهان برکرد صبح
ز آتشی کافتاد از حَراق شبشمع در صحرای جان برکرد صبح
چون قراسنقر گریزان شد به راهآق سنقر دیدبان برکرد صبح
چون به دست چپ طراز چرخ دیدنقش والفجرش برکرد صبح
کشتی زر هم کنون آمد پدیدکآنَک آنَک بادبان برکرد صبح
جام را گنج فریدون خون بهاستچون درفش کاویان برکرد صبح
از پی نوروز تا در جُل کشندزین به گلگون جهان برکرد صبح
گوئی اینک بر دژ زرین روسرایت شاه اخستان برکرد صبح
عنصر اقبال و جان مملکتگوهر تایید کان مملکت
جام چون گل عطر جان آمیختهلعل با زر در دهان آمیخته
دست صبح از عنبر و کافور و مشکصد مثلث رایگان آمیخته
ساغر از یاقوت و مروارید و زرصد مفرح در زمان آمیخته
در دل خُم خون شده جان پریبا تن مردم چو جان آمیخته
در سفال خُم نگر زرآب میآتش اندر ضیمران آمیخته
آن می و نارنج را گر کس ندیدبا شفق صبح آنچنان آمیخته
از پی تعویذ جان عاشقانآب مشک و زعفران آمیخته
روی و موی شاهدان چون آبنوسروز و شب در یک مکان آمیخته
از نثار جام زر بر فرق خاکجرعه بین با خاک جان آمیخته
جام می چون لوح طفلان سرخ و زردنو بهاری با خزان آمیخته
روز و شب را ز آشتی با یکدگردولت شاه اخستان آمیخته
خسرو مشرق جلال الدین که کردذوالجلالش کامران مملکت
شاهد روز از نهان آمد برونخوانچهٔ زر ز آسمان آمد برون
چهرهٔ آن شاهد زربفت پوشاز نقاب پرنیان آمد برون
شاهد و شاه از قبای فستقیهمچو فُستُق ز استخوان آمد برون
نقب در دیوار مشرق برد صبحخشت زرین ز آن میان آمد برون
نعرهٔ مرغان برآمد کالصبوحبیدلی از بند جان آمد برون
بامدادن سوی مسجد می‌شدمپیری از کوی مغان آمد برون
من به بانگ مؤذنان کز میکدهبانگ مرغ زند خوان آمد برون
عاشقی توبه شکسته همچو مناز طواف خمستان آمد برون
دست من بگرفت و درمیخانه بردبا من از راه نهان آمد برون
گفت می خور تا برون آیی ز پوستلاله نیز از پوست ز آن آمد برون
مِیْ خوری به کز ریا طاعت کنیگفتم و تیر از کمان آمد برون
پای رندان بوسه زن خاقانیاخاصه پایی کز جهان آمد برون
از حجاب غیب چون ماه از غمامنصرت شاه اخستان آمد برون
داور اسلام خاقان کبیرعدل را نوشیروان مملکت
ساقی دریاکشان آخر کجاستساغر کشتی نشان آخر کجاست
کشتی زرین در او دریای لعلاز حبابش بادبان آخر کجاست
از مسام گاو سیمین در صبوحارزن زرین روان آخر کجاست
از پی سی طفل را در یک بساطآن سه لعبت ز استخوان آخر کجاست
این حریفان جمله مستانِ می‌اندمست عشقی ز آن میان آخر کجاست
از زکات جرعهٔ مستان وقتیک زمین سیراب جان آخر کجاست
بربط نالان چو طفلان از زدندر کنار دایگان آخر کجاست
نای چون شاه حبش در پیش و پسده غلامش پاسبان آخر کجاست
بر سر رگ‌های بازوی ربابنشتر راحت رسان آخر کجاست
چنگ چون زالی سرافکنده ز شرمگیسوان در پاکشان آخر کجاست
راوی خاقانی اینک مرحبامدحت شاه اخستان آخر کجاست
تاجدار کشور پنجم که هستکیقباد خاندان مملکت
تیغ خورشید از جهان پوشیده‌انددر هوا خفتان از آن پوشیده‌اند
تا هوا کبریت رنگ آمد ز چرخآتش سیماب سان پوشیده‌اند
گرچه از کبریت بفروزد چراغزو چراغ آسمان پوشیده‌اند
وقت سرد است آتش افزون کن کز ابرچشمهٔ آتش‌فشان پوشیده‌اند
کعبه ز آتش ساز چون بر فرق کوهچادر احرامیان پوشیده‌اند
از شعاع آتش اینک صد دواجدر عذار شبستان پوشیده‌اند
وز مزاج می به روی خاصگانصد دواج رایگان پوشیده‌اند
آن تنوره پیشتر کش کز تفشدر بنفشه ارغوان پوشیده‌اند
خیل زنگی را چو شد در پنجرهشعر چینی در زمان پوشیده‌اند
خلعت اسکندر رومی مگردر شه هندوستان پوشیده‌اند
زعفران در شب شود رنگین و بازشب به رنگ زعفران پوشیده‌اند
در زحل گوئی شعاع آفتاباز کف شاه اخستان پوشیده‌اند
مصطفی عزم و علی رزمی که هستذوالفقارش پاسبان مملکت
خیل دی ماهی نهان کرد آفتابچشمه بر ماهی روان کرد آفتاب
یوسف آسا چون به دلو از چاه رستتخت شاهی را مکان کرد آفتاب
مهره آورد از سر افعی بروندر سر ماهی عیان کرد آفتاب
افعی دی را همه تن زهر دیدچون گوزن آهنگ آن کرد آفتاب
خاتم ملک سلیمانی نگرکاندر آن ماهی نهان کرد آفتاب
از پی پنجاهه در ماهی خورانبهر عیسی نزل خوان کرد آفتاب
وقت را از ماهی بریان چرخروز نو را میهمان کرد آفتاب
وز پی بریانی و سور بهارگوسفندان را نشان کرد آفتاب
از پی تیر بلور انداختنتوز رنگین بر کمان کرد آفتاب
پاره‌ای پیراست از دامان شبروز را در بادبان کرد آفتاب
تاج بربود از سر مهراج زنگیارهٔ طمغاج خان کرد آفتاب
خلعت انصاف می‌دوزد مگرخدمت شاه اخستان کرد آفتاب
شهریاری کز کف و شمشیر اوستابر و برق آسمان مملکت
عدلش ار مهدی نشان برخاستیظلم دجال از جهان برخاستی
طوطی از خزران نشیمن ساختیسنقر از هندوستان برخاستی
وآنکه مهدی بر گمان داند که هستگر در او دیدی گمان برخاستی
عدلش ار بند طبایع نامدیچار طوفان هر زمان برخاستی
گر نکردستی قیامت عدل اوخود قیامت ناگهان برخاستی
ورنه قدرش داشتی طاق فلککرسی خاک از میان برخاستی
فرق کوه ار بار قهرش یافتیپشت خم چون آسمان برخاستی
گر سکندر زنده ماندی تاکنونپیشش از تخت کیان برخاستی
گر به زه ماندی کمان بهرام رالرز تیر از استخوان برخاستی
بر کمان چون بازوی شه خم زدیقاب قوسین زین و آن برخاستی
زین خلف جان پدر شاد است شادکاش کز خواب گران برخاستی
دولت بیدار دیدی جاودانگر ز خواب جاودان برخاستی
او روان شاد است تا فرزند اوستصورت عدل و روان مملکت
حیدر آتش سنان آمد به رزمرستم آرش کمان آمد به رزم
خصم چون سگ در پس زانو نشستکو چو شیر سیستان آمد به رزم
سومنات ظلم را محمودواربرق زد تا ابرسان آمد به رزم
بر زبان تیغ او در شان ملکوحی نصرت ز آسمان آمد به رزم
رنگ جبریل است تیغش را بلیبر زبانش وحی از آن آمد به رزم
در کف شاه آن یمانی تیغ راآسمان مکی فسان آمد به رزم
شاه چون خورشید و در کف جوزَهَربا کمند خیزران آمد به رزم
خصم شد در هم شکسته چون کمندکان کمندش در میان آمد به رزم
خصم را چون در کمندش ماند حلقبس خناقش کنزمان آمد به رزم
خصم در جان کندن آمد چون چراغز آن فواقش در دهان آمد به رزم
شاه را بین کعبه‌ای بر بوقبیسچون کمیتش زیر ران آمد به رزم
کس سلیمان دید دیوی زیر راناو بر آن مرکب چنان آمد به رزم
دشمنش بس دور ماند از تاج و تختخرمگس گم شد ز خوان مملکت
لشکر عزمش جهان خواهد گشادکز کمین فتح ران خواهد گشاد
عزم او چون مهره‌ای خواهد نشاندششدر هفت آسمان خواهد گشاد
عدل او بر تشنگان تف ظلمچشمهٔ آب امان خواهد گشاد
ز آرزوی قطرهٔ ابر سخاشچون صدف دریا دهان خواهد گشاد
پر کرکس بین به رنگ خرمگسیغلغی را کز کمان خواهد گشاد
نیش فصاد اجل پیکان اوستکو همه رگ‌های جان خواهد گشاد
چون منوچهر از جهان شد طرفه نیستکز جهان شاه اخستان خواهد گشاد
برکشد تیغ آفتاب آنگه که چرخخنجر صبح از میان خواهد گشاد
باز گفتم کز پی بانگ ملکحصن در بند از سنان خواهد گشاد
راست آمد فال و می‌گویم کنونروس را در بند سان خواهد گشاد
خاطرم بر سمع این شمع کیانمشکل سمع الکیان خواهد گشاد
دزد این درهاست از عقد سخنهرکه درهای بیان خواهد گشاد
من زبان روزگارم بر درشچون سر تیغش زبان مملکت
شاه اسکندر مکان باد از ظفردست خضرش در عنان باد از ظفر
گر به ملک افراسیاب آمد عدوشاه کیخسرو مکان باد از ظفر
ور عدو بیژن شبیخون است شاهرستم توران ستان باد از ظفر
میر بابک در ظلال دولتشاردشیر بابکان باد از ظفر
مهر تیغ تازیانه‌اش با دو قطبمیخ نعل تازیان باد از ظفر
نیزهٔ دستش که چون شام اسمر استچون شفق احمر سنان باد از ظفر
از غلامان سرایش هر وشاقبر عراقین پهلوان باد از ظفر
وز دلیران سپاهش هر سواررزم را الب ارسلان باد از ظفر
چرخ چون شد سبز خنگ از نور روزدولتش را زیر ران باد از ظفر
تیغ حصرم رنگ شاه از خون خصمروز میدان می‌فشان باد از ظفر
بر نگین خاتم او تا ابدکنیت شاه اخستان باد از ظفر
بر حریر رایت او روز فتحجاء نصر الله نشان باد از ظفر
باد گردون در ضمان دولتشدولت او در ضمان مملکت