گنج

شمارهٔ ۴ - در مدح امام الشارع وحید الدین ابو المفاخر عثمان پسر کافی الدین عمر پسر عم و داماد خاقانی

۸۰ بیت
آن نه روی است آنکه آشوب جهان است آنچنانو آن نه زلف است آنکه دست آویز جان است آنچنان
زلف او زنجیر گردون است و بیدادی کندگرچه او از بهر انصاف جهان است آنچنان
راست خواهی با من از هستی نشانی مانده نیستدر غم آن لب که هست و بی‌نشان است آنچنان
گرنه رازم آفتاب است از چه پیدا شد چنینورنه وصلش کیمیا شد چون نهان است آنچنان
جان بر او پاشم که تا جان با من است او بی‌من استو این چنین بهتر زیَم کالحق زیان است آنچنان
گفتمش در صدر وصلم جای کن، گفت ای سلیمجسته‌ام جائی سزایت آستان است آنچنان
بر در من بگذرد بیند مرا در خاک و خونبا رقیب از طنز گوید کاین فلان است آنچنان
او کند دعوی که خون و مال خاقانی مراستمن کنم اقرار و گویم کانچنان است آنچنان
عشق او را مرد صاحب درد باید شک مکنکاندر این آخر زمان صدر زمان است آنچنان
حجة الحق عالم مطلق وحید الدین که هستمَلجأ جان من و صدر من و استاد من
یارب اندر چشم خونریزش چه خواب است آن همهدر سر زلف دلاویزش چه تاب است آن همه
در دو لعلش آب و اندر جزع نه آخر بگویکاین چه بی‌آبی است چندین و آن چه آب است آن همه
خون خلقی ریخت وانگه سرخیی بر دامنشآن نه رنگ پروز است آن خونِ ناب است آن همه
چشم مستش را کباب است آرزو زین روی راقصد دلها می‌کند یعنی کباب است آن همه
شحنهٔ وصلش خراج از عالم جان برگرفتجای دیگر شد که می‌داند خراب است آن همه
گه بسوزد گه بسازد، الغیاث ای قوم از آنکخوی مردم نیست، خوی آفتاب است آن همه
تشنهٔ وصلم مرا آن وعده‌های کژ که دادکی کند سیری که می‌دانم سراب است آن همه
کاشکی رنجه شدی باری بدیدی کز غمشدر دل تاریک خاقانی چه تاب است آن همه
از حیاتش گر فروغی یا نسیمی مانده هستاز ثنای صاحب مالک رقاب است آن همه
صاحب و مالک رقاب دودهٔ آزادگانکآستان بوس درِ او شد دل آزاد من
سرکشان از عشق تو در خاک و خون دامن کشندمن کیم در کوی عشقت کاین رقم بر من کشند
گر به جان فرمان دهی فرمانت را گردن نهمپیش تو گر تو توی گردن کشان گردن کشند
غمزگانت قصد کین دارند وز من در غمتسایه‌ای مانده است مگر این کین ز پیراهن کشند
آه من چندان فروزان شد که کوران نیم شباز فروغ سوز آهم رشته در سوزن کشند
دیدهٔ من شد سپید از هجر و دل تاریک ماندخانه‌ها تاری شود چون پرده بر روزن کشند
با خسان درساختی تا بر در و در بزم تومن غم هجران کشم و ایشان می روشن کشند
نیکویی کن رسم بدعهدان رها کن کز جفادرد زی عاشق دهند و صاف با دشمن کشند
هر زمان در کوی تو خاقانی‌آسا عالمیآستین بر جان فشانند و کفن در تن کشند
وز پی آن تا ز دیوِ آزشان باشد امانخط افسون مدیح صدر پیرامن کشند
نایب ادریس عثمان عمر کز فر اوحل و عقد عیسوی دارد حیات آباد من
دیده خون افشان و لب آتش‌فشان است از غمتوالحق ار انصاف خواهی جان آن است از غمت
تا غمت را بر دل من نامزد کرد آسمانحصن صبرم هر شبی بام آسمان است از غمت
هر زمان گوئی ز عشق من به جان پرداختیاین سخن باشد مرا پروای جان است از غمت
از گلستان رُخت باری مرا گر هیچ نیستمرغزار چشم من پر ارغوان است از غمت
زعفران شادی فزاید وین بتر کاندوه مندور از آن رخ زین رخ چون زعفران است از غمت
محنت اندر سینهٔ من ره ندانستی کنونشاهراه سینهٔ من ناردان است از غمت
از لبت چون بوسه خواهم کز پی آن لب مراآنچه اندر کیسه باید بر رخان است از غمت
آنکه از عشقت زر افشاند ندانم کیست آناین که خاقانی است دانم جان فشان است از غمت
هم نبخشودی دلت گر باخبر بودی از آنکحال من در دست مجلس داستان است از غمت
آنگه گر برهان زردشتی نمایم بس بودمدح این استاد من، دین من و استاد من
کلک او قصر مکارم می‌طرازد هر زماننام او چتر معالی می‌فرازد هر زمان
گرچه در احکام دست او راست من هم آگهمکآسمان در پرده کارش می‌طرازد هر زمان
چشم زخمی را که دید اقبال‌ها بیند چنانکقدر او بر چشمهٔ خورشید تازد هر زمان
خاک بر سر می‌کند گردون ز دستش کو چراتختهٔ خاک از سر کیوان نسازد هر زمان
ز این خطر کو خاک را داده‌ست خاک از کبریابر سه عنصر تا قیامت می‌بنازد هر زمان
حرمت آن را که میل او به اصل از آهن استنیست آتش را محل کآهن گدازد هر زمان
چون بنانش سوی کلک آید بدان ماند همیکآفتاب چرخ سوی حوت یازد هر زمان
زآن نوازش‌ها کزو دارد دل مجروح منجانم از مدحش نوائی می‌نوازد هر زمان
تازه رویان آفرینم ز آفرین او چنانکبا رخ هر یک زمانه عشق بازد هر زمان
نام نیکش را نهم بنیادها کز نفخ صورآسمان بشکافد و نشکافد آن بنیاد من
حکم صد ساله توان دیدن ز یک تقویم اوطفل یک روزه مِجسطی گیرد از تعلیم او
تا که مشرف اوست اجرام فلک را از فلکآن دو پیر نحس رحلت کرده‌اند از بیم او
همتی دارد چنان کافلاک با لوح و قلمکمترین جزوی است اندر دفتر تعظیم او
باز دیدم در همه علمی نظیرش نیست کسدر همه اقلیم‌ها نی در یکی اقلیم او
کلکش از بهر شرف محکوم تیغ آمد بلیمرتبت بفزود اسمعیل را تسلیم او
مشتری دیده نه‌ای، رویش نگر گوئی کسیسیب را بشکافت سوی چرخ شد یک نیم او
ظاهر است انسابش از کافی عمر درگیر و رومی‌شمر تا قد سلف عثمان و ابراهیم او
عیسوی دم باد و احمد دیم و چشم حادثاتدر شکر خواب عروسان از دم و از دیم او
بر جناب او و بر اهل جهان فرخنده بادرجعت نوروز و ترجیع من و تقویم او
چون مبارکباد گویم روز او را شک مکنکآسمان آمین کند وقت مبارکباد من
ترک‌تاز غمزهٔ تو غارت از جان درگرفترای قربان کرد و اول زخم ز ایمان درگرفت
روزگاری روزگار از فتنه‌ها آسوده بودزلف شبرنگ تو آمد فتنه دوران درگرفت
کار ما خود رفته بود از دست باز از عشق تودهر زخمه درفزود و چرخ دستان درگرفت
خوی تو با ما چه روزی زندگانی کرده بودکز پی خونریز ما را، راه هجران درگرفت
ماتم دل‌ها عروسی بود ما را پیش ازینتا درآمد شحنه‌ای غم غارت جان درگرفت
ناله‌ها کردم چنان کز چرخ بانگ آمد که بسای عفی‌الله در تو گوئی ذره‌ای ز آن درگرفت
از دم سردم چراغ آسمان بتوان نشاندوز تف آهم هزاران شمع بتوان درگرفت
گفتی ای خاقانی از غرقاب غم چون می‌رهیچون رهم کز پای من تا سر به طوفان درگرفت
دل که از درگاه تو محروم شد محروم‌واررفت و راه آستان صدر ایران درگرفت
سروری کز روی نسبت وز عروسان صفاهم پسر عم من است امروز و هم داماد من
خاک پایت دیده‌ها را روشنایی می‌دهدهر سحر بوی تو با جان آشنایی می‌دهد
کار جزع و لعل توست آزردن و بنواختنهرکه را این بشکند آن مومیایی می‌دهد
باز خون‌ها خورده‌ای کالوده می‌بینم لبتمن چه گویم خود لبت بر تو گوایی می‌دهد
تیره شد کار من از غم هان و هان دریاب کارتا چراغ عمر قدری روشنایی می‌دهد
از پی دریوزهٔ وصل آمدم در کوی توچون کنم چون بخت روزی از گدایی می‌دهد
یک دمی تا می‌زیَم در هجر و امید وصالگه کلاهم می‌برد گه پادشاهی می‌دهد
گر مرا محنت گیائی می‌دهد از باغ عشقدر شک افتم کآن مرا دولت کیایی می‌دهد
جان خاقانی به رشوت می‌دهم ایام راگر مرا زین روز غم روزی رهایی می‌دهد
غم چه باشد چون ضمیر وحی پرداز مرافر مدحش آیت معجز نمایی می‌دهی
متصل بینام عقد دولتش را پیش از آنکمنفصل گردند آب و نار و خاک و باد من