شمارهٔ ۳ - در مدح سلطان مظفر الدین قزل ارسلان
لاف از دم عاشقان زند صبحبیدل دم سرد از آن زند صبح
چون شعلهٔ آه بیدلان نقبدر گنبد جانستان زند صبح
بازیچهٔ روزگار بیندبس خنده که بر جهان زند صبح
صبح ار نه مرید آفتاب استچون آه مریدسان زند صبح
گر عاشق شاه اختران نیستپس چون دم صبح جان فشان زند صبح
چون شاهد و شاه بیند از دورخنده ز میان جان زند صبح
شاهد پس پرده دارد اینکشاید که دم از نهان زند صبح
آن یک دو نفس که دارد از عمربا شاهد رایگان زند صبح
بس بیخبر است ز اندکی عمرز آن خندهٔ غافلان زند صبح
معشوق من است صبح اگر نیچون خندهٔ بیدهان زند صبح
چون نافهٔ مشک شب بسوزدبس عطسه که آن زمان زند صبح
خوش خوش چو یهود پارهٔ زردبر ازرق آسمان زند صبح
وز زیور اختران به نوروزتاج قزل ارسلان زند صبح
دارای جهان، جهان دولتبل داور جان و جان دولت
صبح آتشی از نهان برآوردراز دل آسمان برآورد
آن مؤذن سرخ چشم سرمستقامت به سر زبان برآورد
امروز به که عمود زد صبحپس خنجر زرفشان برآورد
جائی که عمود و خنجر آمدآنجا چه نفس توان برآورد
آن کیست که بیمیانجی صبحدست طرب از میان برآورد
کاس می و قول کاسهگر خواهچون کوس پگه فغان برآورد
بربط که به طفل خفته ماندبانگ از بر دایگان برآورد
وز چوب زدن رباب فریادچون کودک عشر خوان برآورد
چنگ است پلاس پوش پیریسینه سوی کتف از آن برآورد
دف کز تن آهوان سلب داشتآواز گوزنسان برآورد
نای است گلو فشرده پس چیستکز سرفه قنینه جان برآورد
از بس که ره دهان گرفته استبانگ از ره دیدگان برآورد
چون شاه حبش دم تظلمپیش قزل ارسلان برآورد
سلطان کرم مظفر الدیندر جسم ظفر روان دولت
ساغر گهر از دهان فرو ریختساقی شکر از زبان فرو ریخت
در جام صدف دو بحر داردیک دجله به جرعه دان فرو ریخت
چون خون سیاوشان صراحیخوناب دل از دهان فرو ریخت
در کین سیاوش ارغنون زنآن زخمهٔ درفشان فرو ریخت
گوئی سر زخمه شاخ طوبی استکو میوهٔ جان چنان فرو ریخت
یا مریم نخل خشک بفشاندخرمای تر از میان فرو ریخت
چون عاشق بوسه زن لب خمدر حلق قنینه جان فرو ریخت
هر جان که ز خم ستد قنینهدر باطیه جان کنان فرو ریخت
نالان چو کبوتری که از حلقخون در لب بچگان فرو ریخت
گوئی که مسیح مرغ جان ساختوز دم به برش روان فرو ریخت
سرخاب رخ فلک ده از میگو آبله از رخان فرو ریخت
از جرعه زمین چو آسمان کنچون گوهر آسمان فرو ریخت
صبح از نم ژاله اشک داودبر مرغ زبور خوان فرو ریخت
دُر دَری ابر خاطر منپیش قزل ارسلان فرو ریخت
اسکندر نامجوی گیتیکیخسرو کامران دولت
تاج گهر آسمان برانداختزرین صدف از نهان برانداخت
روز آمد و کعبتین بینقشزان رقعهٔ اختران برانداخت
تا یافت محک شب از سپیدیصراف فلک دکان برانداخت
گوئی خم صرعدار شد چرخکان زرد کف از دهان برانداخت
افعی زمردین بپیچیدمهره به سر زبان برانداخت
سرد است هوا هنوز خورشیدبر کوه دواج از آن برانداخت
اینک ز تنوره لشکر جنبر لشکر دیو جان برانداخت
گوئی شرری که جست از انگشتهندو به هوا سنان برانداخت
مریخ چو با زحل درآمیختپروین سهیلسان برانداخت
طاوس غرابخوار هر دمگاوَرْس ز چینهدان برانداخت
در خرگه دوخت روبه سرخچون سوزن بیکران برانداخت
گوئی که دوباره تیر خونیننمردود به آسمان برانداخت
یا تاج زر از سر شه زنگتیغ قزل ارسلان برانداخت
تاج سر و گوهر سلاطینبل گوهر تاج از آن دولت
مجلس به دو گلستان برافروزدیده به دو دلستان برافروز
یک شب به دو آفتاب بگذاریک دل به دو عشقدان برافروز
ساقی دو طلب قدح دو بستانبزم دل ازین و آن برافروز
از لالهٔ آن و سوسنِ ایندر سینه دو بوستان برافروز
هست از حجر و شجر دو آتشزان دیده وز آن رخان برافروز
در سوختهٔ شب از دو آتشیک شعله زن و جهان برافروز
چون صبح و شفق دو جام درخواهشب چون دل عاشقان برافروز
بر روی دو مه که چون دوصبحندتا وقت دو صبح جان برافروز
با چار لب و دو شاهد از میسه یک بخور و روان برافروز
خاشاک دو رنگ روز و شب راآتش زن و در زمان برافروز
چون روز رسد دو روزن چشمز آن خوانچهٔ زرفشان برافروز
خوانچه کن و از دومی زمین راچون خوانچهٔ آسمان برافروز
دل عود کن و دو دیده مجمرپیش قزل ارسلان برافروز
سردار ملوک هفت اقلیمروئینتن هفتخوان دولت
راز زمی آسمان برافکندبنیاد دی از جهان برافکند
نوروز دو اسبه یک سواری استکآسیب به مهرگان برافکند
از پشت سیاه زین فرو کردبر زردهٔ کامران برافکند
سلطان یک اسبه سایهٔ چتربر ماهی آسمان برافکند
ماهی چو صدف گرش فرو خوردچون یونسش از دهان برافکند
پرواز گرفت روز و بر شبتبهای دق از نهان برافکند
چون روز کشید دهرهٔ عدلشب زهرهٔ خونفشان برافکند
گوئی صف آقسُنقَر آوازبر خیل قراطِغان برافکند
ابر آمد و چون گوزن نالیدبر کوه لعاب از آن برافکند
گرچه کفن سپید یک چندبر سبزهٔ مردهسان برافکند
باد آن کفن سپید برداشتبس سُندُس و پرنیان برافکند
بر چادر کوه گازر آسااز داغ سیه نشان برافکند
بر کتف جهان ردای نوروزفر قزل ارسلان برافکند
چون حیدر خانهدار اسلامشاهنشه خاندان دولت
یک اهل دل از جهان ندیدمدل کو؟ که ز دل نشان ندیدم
چند از دل و دل که در دو عالمیک دلدل دل روان ندیدم
صد قافلهٔ وفا فرو شدیک منقطع از میان ندیدم
سرنامهٔ روزگار خواندمعنوان وفا بر آن ندیدم
بیداد به دشمنان نکردمو انصاف ز دوستان ندیدم
چون طفل که هشت ماهه زایدمی بگذرم و جهان ندیدم
صد روزه به درد دل گرفتمعیدی به مراد جان ندیدم
از خشمگنی کز آسمانمماه نو از آسمان ندیدم
چون سگ به زبان جراحت خویشمیشویم و مهربان ندیدم
هرچند جراحت از زبان استمرهم بجز از زبان ندیدم
چون عیسی فارغم که با خودجز سوزن سوزیان ندیدم
چون سوزن اگر شکسته گشتمجز چشم و سری زیان ندیدم
از دام دو رنگی زمانهخاقانی را امان ندیدم
عادلتر خسروان عالمالا قزل ارسلان ندیدم
چون عدل سپاهدار اسلامچون عقل نگاهبان دولت
از عشوهٔ آسمان مرا بسوز چاشنی جهان مرا بس
آن پرده و این خیال بازی استاز زحمت این و آن مرا بس
زین ابلق روزگار دیدنبر آخور آسمان مرا بس
در دخمهٔ چرخ مُردگانندزین جادوی دخمهبان مرا بس
بر بینمکی خوان گیتیاین چشم نمکفشان مرا بس
دل ندهد و جان ستاند ایامزین دِه دل و جانستان مرا بس
موقوف روانم و روان هیچزین هودج ناروان مرا بس
بیم سرم از سر زبان استاین درد سر زبان مرا بس
تا درد سرم فرو نشانداین اشک گلابسان مرا بس
رنجور نفاق دوستانمز آمیزش دوسِتان مرا بس
با صورت خلوه، جلوه کردماین شاهد غم نشان مرا بس
خاقانی را سخن همین استکز گفتن جان و جان مرا بس
چرخ ار ندهد قصاص خونمعدل قزل ارسلان مرا بس
جمشید زمانه شاه مغرباقطاع ده جهان دولت
ای دل به نوای جان چه باشیبیبرگ و نوا نوان چه باشی
تاری است روان گسسته دهجایچندین به غم روان چه باشی
لوح ازل و ابد فرو خوانبنگر که تو زین و آن چه باشی
آینده و رفته را نگه کنبشمر که تو در میان چه باشی
بر خوان فلک جز این دو نان نیستآتش خور این دو نان چه باشی
جز آتش خور گرت خورش نیستدر مطبخ آسمان چه باشی
روئین دژت ار گشادنی نیستدر محنت هفتخوان چه باشی
با عبرت گورخانهٔ جاندر عشرت گورخان چه باشی
با این همه کرّهٔ جهانیجز در رمهٔ جهان چه باشی
تقویم مهین حکم شش روزامروز تویی نهان چه باشی
هر سال چو پنج روز تقویمگم بودهٔ بینشان چه باشی
از کیسهٔ سال و مه چو آن پنجدزدیدهٔ رایگان چه باشی
خاقانی عاریه است عمرتاز عاریه شادمان چه باشی
گر دانهٔ لطف خواهی الامرغ قزل ارسلان چه باشی
استاد سرای اوست تقدیراستاده بر آستان دولت
عزمش گره گمان گشایدحزمش رصد زمان گشاید
با قوت عزم او عجب نیستگر چنبر آسمان گشاید
هر عقدهٔ جوز هرکه مه راسترمحش به سر سنان گشاید
بند دم کژدم فلک رازان نیزهٔ مارسان گشاید
خضر الهامی که چون سکندرلشکر کشد و جهان گشاید
وز خاک سکندر و پی خضرصد چشمه به امتحان گشاید
دریا چو نمک ببندد از سهمچون لشکر شاه ران گشاید
وز بس دم دیْهمی عدو رابر چهره نمکستان گشاید
رانده است منجم قدر حکمکآفاق شه کیان گشاید
حِصنی است فلک دوازده برجکاقبال خدایگان گشاید
هر عقده که روزگار بندددست شه کامران گشاید
وز گرد مصاف روی نصرتشاهنشه شهنشان گشاید
یعنی که نقاب شهربانوفاروق عجمستان گشاید
ابخاز که هست ششدر کفرگرزش به یکی زمان گشاید
روئین دژ روس را علی روستیغ قزل ارسلان گشاید
چرخ است کبودهای به داغشافشرده به زیر ران دولت
سندان به سنان چنان شکافدچون صور که آسمان شکافد
گر تخت کیان زند به تورانجیحون به سر بنان شکافد
دیدی که شکافت مصطفی ماهاو خورشید آنچنان شکافد
گر نیل روان شکافت موسیاو دریای دمان شکافد
چون خنجر زهرگون کشد شاهبس زَهره که آن زمان شکافد
چون تیغ زند سر پلنگانهمچون سم آهوان شکافد
بس سینه که چون زبان افعیزان تیغ نهنگسان شکافد
شمشیر دو قطعتش به یک زخمپهلوی سه پهلوان شکافد
گر تیغ علی شکافت فرقیاو البرز از سنان شکافد
چاکر به ثنا زبان کند مویتا موی به امتحان شکافد
بِکران بهشت جعد سازندزان موی که این زبان شکافد
آه از دل پُر زِ نم چو پستهکز پُرّیِ دل دهان شکافد
دریای سخن منم اگرچههر کس صدف بیان شکافد
امروز منم زبان عالمتیغ تو شها زبان دولت
بیحکم تو آسمان نجنبدبر اسب قضا عنان نجنبد
از گوشهٔ چار بالش تواقبال به سالیان نجنبد
مسجود زمین و آسمان استتخت تو که از مکان نجنبد
یعنی که به عرش و کعبه ماندچون کعبه و عرش از آن نجنبد
بیعزم تو رایض فلک رارگ در تن مرکبان نجنبد
مهماز ز پای عزم بگشایتا ابلق آسمان نجنبد
عدل تو اساس شد جهان راتا مسمار جهان نجنبد
لنگی است صلاح پای لنگرتا کشتی سر گران نجنبد
چون حیدر ذوالفقار برکشتا چرخ جهودسان نجنبد
افیون لب فتنه را چنان دهکز خواب به امتحان نجنبد
از خرمگس زمانه فریادکز مَروَحهٔ زمان نجنبد
لال است عدوت گرچه اه گفتکز گفتن اه زبان نجنبد
بیمدحت تو کلید گفتاراندر غلق دهان نجنبد
پیشت کند آسمان زمین بوسکای درگهت آسمان دولت
چتر ظفرت نهان مبینامبیرایت تو جهان مبینام
پرواز همای بختت الابر کرکس آسمان مبینام
ماویگه جیفهٔ حسودتجز سینهٔ کرکسان مبینام
در سرسام حسد عدو رادردی است که نضج آن مبینام
چون شمع و قلم به صورت او راجز زرد و سیه زبان مبینام
بر منشور کمال طغراالا قزل ارسلان مبینام
بیجلوهٔ سکهٔ قبولتیک نقد هنر روان مبینام
بر سکهٔ ملک و خاتم دینجز نام تو جاودان مبینام
بر قلهٔ نُه حصار میناجز قدر تو دیدبان مبینام
همچون هِرَمان حصار عمرتمحتاج به پاسبان مبینام
بر ملکت مصر و قاهره همجز قهر تو قهرمان مبینام
زین دزد صفیر زن که چرخ استنقبیت به باغ جان مبینام
بیمدحت تو به باغ دانشیک مرغ صفیرخوان مبینام
صدر تو که کعبهٔ معالی استجز قبلهٔ انس و جان مبینام
تا دیدهٔ خصم را بدوزیجز تیز تو در کمان مبینام
لطف ازلیت پاسبان بادشمشیر تو پاسبان دولت