گنج

شمارهٔ ۲ - در مدح خاقان اعظم جلال الدین شروان شاه اخستان

۱۴۸ بیت
بر کوس نوای نو بردار به صبح اندرگلگون چو شفق کاسی پیش آر به صبح اندر
گلبام زند کوست گلفام شود کاستکآتش به گلاب آرد خمّار به صبح اندر
از مصحف گردون ار پنج آیت زر کم شدآمد پر طاووسش دیدار به صبح اندر
جامت به دل مصحف پنج آیت زر داردمصحف بنه و جامی بردار به صبح اندر
گر حور بریشم‌زن خفته است چو کِرمِ قَزاز بانگ قنینه‌اش کن بیدار به صبح اندر
زخمی که سه‌یک بودت خواهی که سه‌شش گرددیک دم سه‌یکی می‌خور با یار به صبح اندر
در سیزده ساعت شب صد نافله کرده‌ستیبا چارده مه فرضی بگزار به صبح اندر
چون ساقی من بنمود از آب قدح شمعیپروانه شود زآتش بیزار به صبح اندر
آن شمع یهودی‌فش بس زرد و سیه‌دل شداعجاز مسیحش نه در بار به صبح اندر
صبح ادهم گردون را مهماز به پهلو زدپیداست ز خون اینک آثار به صبح اندر
آن حلق صراحی بین کز می به فُواق آمدچون سرفه‌کنان از خون بیمار به صبح اندر
سرچشمهٔ حیوان بین در طاس و ز عکس اوریگ تک دریا را بشمار به صبح اندر
تا خوانچهٔ زر دیدی بر چرخ سیه کاسهبی‌خوانچه سپید آید می‌خوار به صبح اندر
گر صبح رخ گردون چون خنگ بتی سازدتو سرخ بتی از می، بنگار به صبح اندر
جام ملک مشرق بر کوه شعاعی زدسرمست چو دریا شد کهسار به صبح اندر
خاقان جهان داور سردار همه عالمنعمان کیان‌گوهر، مختار همه عالم
نور از افق جامت دیدار نمود آنکحور از تتق کاست رخسار نمود آنک
شنگی کن و سنگی زن بر شیشهٔ عقل ایرامی چون پری از شیشه دیدار نمود آنک
آذین صبوحی را زد قبّه حباب از میهر قبّه از آن دُرجی شهوار نمود آنک
چون قبّه کند باده گویند رسد مهمانمهمان رسدت زهره کآثار نمود آنک
کف چرخ‌زنان بر می، می رقص‌کنان در دلدل خال کنان از رخ گلزار نمود آنک
بیّاع مغان ساقی بارش گهر احمرکز جام و خط ازرق طیّار نمود آنک
از ریزش گاو زر شیر تن شادرواناز مشک تر آهو انبار نمود آنک
صبح است ترازویی کز بهر بهای میدر کفّه شباهنگش دینار نمود آنک
گویی که خروس از می مخمور سَر است ایراچشمش چو لب کبکان خون‌بار نمود آنک
مست است خروس آری از جرعهٔ شب‌خیزانچون نعرهٔ کوس آید هشیار نمود آنک
آن مؤذن زردشتی گر سیر شد از قامتوز حیّ علی کردن بیمار نمود آنک
ها بلبله مؤذن شد و انگشت به گوش آمدحلقش ز صلا گفتن افگار نمود آنک
کِشتی است قدح گویی دریاست در آن کشتیوز موج‌زدن دریا کهسار نمود آنک
خط بر لب ساغر بین چون خطّ لب ساقیکز نیل خم عیسی زنّار نمود آنک
بوی می نوروزی در بزم شه شروانآب گُل و سیب تر بر بار نمود آنک
جمشید ملَک هیئت، خورشید فلک هیبتیک هندسهٔ رایش معمار همه عالم
چون صبح دم از ریحان گلزار پدید آیدریحانی گلگون را بازار پدید آید
رخسار فلک گوئی بود آبله پوشیدهچون آبله گم گردد رخسار پدید آید
بر صبح، خُره‌ گوئی مصری است شناعت زنکش صاع زر یوسف در بار پدید آید
مه چون سرِ وی آهو بنمود کنون در پیآهوی فلک را هم آثار پدید آید
آن آهوی زرین بین در شیر وطن‌گاهشکو را سر وی سیمین هر بار پدید آید
بر کرتهٔ صبح از مه چون جیب پدید آیدآن زَرد‌‌ قَواره هم ناچار پدید آید
در شحنگی مشرق صبح آمد و زد داریزودا که سر چترش زآن دار پدید آید
می را به سلام آید خورشید چو طاس زرکو طاس می و ساقی تا کار پدید آید
گر زآن می شعری‌وش بر خار شعاع افتددُهن البَلسان چون گل از خار پدید آید
صد جان به میانجی نِه یاری به میان آورکه‌اقبال میان بندد چون یار پدید آید
بیداد حریفان را تن درده وگر ندْهیز انصاف طلب کردن آزار پدید آید
مس‌های زر اندودند ایشان تو مکن ترشیکز مس به چنین سرکه زنگار پدید آید
جنسی به ستم برساز از صورت ناجنسانکاین نقش به صد دوران یک بار پدید آید
صد عمر گران آید جان کندن عالم راتا زین فلکت جنسی دلدار پدید آید
تا کی چو هوا خس را بربودن و بررفتنکان خس که هوا گیرد بس خوار پدید آید
گویی که درین خرمن دانه طلبی نه خسخس ناطلبیده خود بسیار پدید آید
میزان حق و باطل رای ملک است ایرازرّ دغل و خالص در نار پدید آید
شروان شه اعظم را اقبال سزد بندهچون بندهٔ اقبالش احرار همه عالم
می جام بلورین را دیدار همی پوشدخورشید مه نو را رخسار همی پوشد
چون گشت سپیدی‌یْ جام از سرخی می پنهانگوئی که به روم اندر بلغار همی پوشد
می چون زر و جام او را چون کفّهٔ معیار استاز سرخی رنگ زر معیار همی پوشد
از بوالعجبی گویی خون دل عاشق رادر گوهر اشک خود گلزار همی پوشد
بربط چو سخن‌چینی کز هشت زبان گویدلیک از لغت مشکل اسرار همی پوشد
چنگ ارچه به بر دارد پیراهن از ابریشمرانین پلاسین هم بسیار همی پوشد
نایست سیه زاغی خوش نغمه‌تر از بلبلکاندر دهن کبکی منقار همی پوشد
نالید رباب ایرا کآزرده شد از زخمهلیک از خوشی زخمه آزار همی پوشد
دف تا به شکارستان شاد است ز باز و سگغم زآن چو تذروان سر در خار همی پوشد
سرد است هوا هر دم پیش آر می و آتشچون اشک دل عاشق کز یار همی پوشد
از حجرهٔ سنگ آمد در جلوه عروس رزدر حجلهٔ آهن شد، گلنار همی پوشد
او رومی و با هندو چون کرد زناشوئیرومی شود آن هندو دیدار همی پوشد
از خانه به روزن شد بر بام چو سر برزدگویی که عذار رز دیوار همی پوشد
بر باغ قلم درکش وآن کوره پر آتش کنچون پیرهن از کاغذ کهسار همی پوشد
تا زورقی زرین گم شد ز سر گلبنکوه از قصب مصری دستار همی پوشد
اینک به بقای شه خورشید به ماهی شدزو هر درم ماهی دینار همی پوشد
رایش که فلک سنجد در حکم جهان‌داریمانند محک آمد معیار همه عالم
دل عاشق خاص آمد ز اغیار نیندیشدزرّی که خلاص آمد از نار نیندیشد
دل مرغ سرانداز است از دام نپرهیزدآری دل گنج اندیش از مار نیندیشد
عیّار دلی دارم بر تیغ نهاده سرکز هیچ سر تیغی عیّار نیندیشد
دل کم نکند در کار از دیودلی زیرامزدور سلیمان است از کار نیندیشد
گر کوه غمان بارد بر دل بکشد بارشکو بُختی سرمست است از بار نیندیشد
عشق این دل مسکین را گر خار نهد گو نِهْدل گور غریبان است از خار نیندیشد
دلدار که خون ریزد یک موی نیازارددل نیز به یک مویش آزار نیندیشد
عشق ار بکشد یک ره صد بار کند زندههان تا دل ازین کشتن زنهار نیندیشد
دل هم به کُله‌داری بر عشق سر اندازدیعنی که چو سر گم شد دستار نیندیشد
پار این دل خاکی را بردند به دست خونامسال همان خواهد وز پار نیندیشد
هر بار دل از طالع کی زخم سه‌شش خواهدکاین نقش به صد دوران یک بار نیندیشد
آن را که ز چشم و دل طوفان دو به دو خیزداز برق غمان یک یک بسیار نیندیشد
خاقانی اگر عمری بر یار فشاند جاندر خواب خیالش را دیدار نیندیشد
هست آفت بی‌یاری جایی که از این آفتاندر دو جهان یکسر کس یار نیندیشد
جان در کنف شاه است از حادثه نهراسدعیسی زبر چرخ است از دار نیندیشد
کیخسرو گوهر‌بخش از گوهر کیخسروکز جام خرد دیده است اسرار همه عالم
عیارهٔ آفاق است این یار که من دارمبازیچهٔ ایام است این کار که من دارم
زنجیر همی بُرّم تعویذ همی سوزمدیوانه چنین خواهد این یار که من دارم
صرف دو لبش سازم دین و دل و زر و سرکآخر به سه بوس ارزد این چار که من دارم
شد رشتهٔ جان من یک تار مگر روزیدر عقد به کار آیدش این تار که من دارم
تا کی ز خطر ترسد این جان که مرا مانده استچند از رصد اندیشد این بار که من دارم
هر خار به باغ اندر دارد رطبی یا گلنه گل نه رطب دارد این خار که من دارم
چند آب مژه ریزم بر نار دل سوزانکز دجله نخواهد مرد این نار که من دارم
با این همه از عالم عار است مرا واللهیاران مرا فخر است این عار که من دارم
میدان سخن نو نو هر بار یکی داردمن گوی به سر بردم این بار که من دارم
مار است مرا خامه هم مهره و هم زهرشبر گنج هنر وقف است این مار که من دارم
بر مذهب خاقانی دارم ز جهان گنجیگر گنج ابد خواهی این دار که من دارم
گر پردهٔ من گیری در کوی مغان آییاز حبل متین بینی زنّار که من دارم
چون خواجه نخواهد راند از هستی زر کامیآن گنج که او دارد انگار که من دارم
چون فایده سلطانی نانی بود از ملکتآن ملکت یک هفته پندار که من دارم
ادرار همه کس نان ادرار من آمد جاناز شاه جهان است این ادرار که من دارم
تاج گهر آرش کز یک گهر تاجشهفت اختر گردون زاد انوار همه عالم
شاهی که خلایق را تیمار کشد عدلشگرد نقط عالم پرگار کشد عدلش
چون وصل و زر از جان‌ها اندوه برد یارشچون عشق و می از دلها اسرار کشد عدلش
شاپور ذوالاکتاف است اکناف هدایت رامانیّ ضلالت را بر دار کشد عدلش
یاجوج ستم گم شد زآن پیش که اسکندرهم زآهن تیغ او دیوار کشد عدلش
گل زآتش ظالم‌خو نالید به درگاهشاز کین گل آتش را بر خار کشد عدلش
چون ابر همی گرید دریا ز سخای اوکان می‌کشد از دریا کز نار کشد عدلش
جودش چو کند غارت دریای یتیم آورآخر نه یتیمان را تیمار کشد عدلش
از خانهٔ مار آید زنبور عسل بیرونگر یک رقم همّت بر مار کشد عدلش
از آهن اگر عدلش آتش‌زنه‌ای سازداز سنگ به جای تف دینار کشد عدلش
سنگی که کشد آهن سوزن نکشد زآنسانکز خاک سوی دوزخ اشرار کشد عدلش
خورشید نم از دریا بالا نکشد چونانکز خلد سوی شروان انوار کشد عدلش
رایض شود اقبالش بر ابلق روز و شبچون رام شد این ابلق در بار کشد عدلش
بر هر زمی ملکت کو تخم بقا کاردگاو فلک ار خواهد در کار کشد عدلش
گر عالم رومی‌وش زنگی شغب است او راداغ حبشی بر رخ نهمار کشد عدلش
زنجیر فلک گردد حبل‌الله مظلومانکز قاف به قاف از دین یک تار کشد عدلش
درگاه جلال الدین تا مرکز عدل آمداز عدل چو مسطر شد پرگار همه عالم
ای تازه به اعلامت آثار جهان‌داریوی تیز به ایامت بازار جهان‌داری
از گوهر بهرامی، بهرام اسد زَهرهوز نسبت سالاری سالار جهان‌داری
روی زمی از رفعت چون پشت فلک کردیچون قطب فرو بردی مسمار جهان‌داری
صف بسته غلامانت بگشاده جهان لیکنصف ملکان پیشت انصار جهان‌داری
چون آینه‌گون خنجر در شانهٔ دست آریاز نور مصوّر بین رخسار جهان‌داری
نه‌شگفت گر از فردوس ادریس فرود آیدتا درس کند پیشت اخبار جهان‌داری
گر ایلدگز ایران را تسلیم به سلطان کردآن روز که بیرون رفت از کار جهان‌داری
سلطان به بقای تو بسپرد ممالک راچون دید که تنگ آمد پرگار جهان‌داری
شادا که منوچهر است اندر کنف رضوانکو چون تو خلف دارد غم‌خوار جهان‌داری
تیغت که مطرّا کرد این عالم خُلقان راخورشید لقب دادش قصار جهان‌داری
گرچه سیَر آموزند اهل هدی از مهدیمهدی ز تو آموزد اسرار جهان‌داری
قدر تو جهان رد کرد از ننگ جهان‌گیرانوافزود هم از نامت مقدار جهان‌داری
رایت که فلک سنجد با عدل موافق بهکز عدل جهان دارد معیار جهان‌داری
از عدل جهان‌داران کردار به جا ماندپس داد و نکوئی به، کردار جهان‌داری
هفتم فلک ایوانت و ایوان فلک قصرتای داده به تو نصرت معمار جهان‌داری
چون سبزهٔ عدل آمد باران کرم بایدکز عدل و کرم ماند آثار جهان‌داری
تا هشت بهشت آمد یک مائدهٔ عدلتشد مائده‌سالارت سالار همه عالم
فهرست مکارم باد اخبار تو عالم راتاریخ معالی باد آثار تو عالم را
چون نور نخستین شد توقیع تو ملکت راچون صور پسین بادا گفتار تو عالم را
فعل دم عیسی گشت انفاس تو اُمّت رانور دل یحیی باد اسرار تو عالم را
بر سکهٔ دین نامت چون نام تو بر سکهنقش الحجری بادا کردار تو عالم را
هشتم فلک ایوانت و گلزارِ ارم قصرتفردوسِ نُهُم بادا گلزار تو عالم را
باد از سر پیکانت سفته دل بدخواهانوز نام نکو سفته دربار تو عالم را
باد آتش شمشیرت داغ دل سگ‌فعلانبس داغ سگان کرده سگدار تو عالم را
تیغ تو خزر گیرد دربند گشاید همزین فتح مبشر باد اخبار تو عالم را
سر خیل شیاطین شد پی کور ز پیکانتباد از پی کار دین پیکار تو عالم را
شیطان شکند آدم دجال کشد مهدیچون آدم و مهدی باد انصار تو عالم را
باد آب کفت زمزم خاک در تو کعبهرکن و حجرالاسود دیوار تو عالم را
تا هست ملایک را عرش آینهٔ نوریباد آینهٔ عرشی رخسار تو عالم را
کار تو به عون الله از عین کمال ایمنمهر ابدی بادا بر کار تو عالم را
سلطان فلک لرزان از بیمِ اذالشمس استآرام دهاد آن روز انوار تو عالم را
باد آیت پیروزی در شانت شباروزیفرخنده به نوروزی دیدار تو عالم را
نعل سم شبرنگت تاج سر جبارانحافظ سر و تاجت را جبّار همه عالم