گنج

شمارهٔ ۱ - در مدح جلال الدین اخستان شروان شاه

۱۳۴ بیت
جام ز می دو قله کن خاص برای صبح‌دمفرق مکن دو قبله دان جام و صفای صبحدم
بر تن چنگ بند رگ وز رگ خم گشای خونکه‌آتش و مشک زد به هم نافه‌گشای صبح‌دم
جام چو دور آسمان درده و بر زمین فشانجرعه چنان که بر‌چکد خون به قفای صبح‌دم
چرخ قرابهٔ تهی است پارهٔ خاک در میانپری آن قرابه ده جرعه برای صبح‌دم
حلق و لب قنینه بین سرفه‌کنان و خنده زنخنده بهار عیش دان، سرفه نوای صبح‌دم
ساقی اگر نه سیب تر بر سر آتش افکنداین همه بوی چون دهد می به هوای صبح‌دم‌؟
صورت جام و باده بین معجز دست ساقیانماه نو و شفق نگر نور فزای صبح‌دم
باده به گوش‌ ماهی‌یی بیش مده که در جهانهیچ نهنگ بحرکش نیست سزای صبح‌دم
صبح شد از وداع شب با دم سرد و خون دلجامه دران گرفت کوه‌، اینت وفای صبح‌دم
شمع که در عنان شب زردهٔ بش سیاه بوداز لگد براق جم‌، مرد بقای صبح‌دم
موکب صبح را فلک دید رکابدار شهداد حلی اختران نعل بهای صبح‌دم
شاه معظم اخستان شهر گشای راستینداد ده ظفر ستان، ملک خدای راستین
رطل کشان صبح را نزل و نوای تازه بینزخمه زنان بزم را ساز و نوای تازه بین
رنگ بشد ز مشک شب‌، بوی نماند لاجرمباد بر آبگون صدف غالیه‌سای تازه بین
بید بسوز و باده کن راوق و لعل باده راچون دم مشک و عود تر عطر فزای تازه بین
سوخته بید و باده‌ بین رومی و هندویی به همعشرت زنگیانه را برگ و نوای تازه بین
نافهٔ چین کلید زد صبح و کلید عیش رابر در عده‌دار خم قفل گشای تازه بین
تُرک سلاح‌پوش را زلف چو بر هم اوفتدعقل صلاح کوش را مست هوای تازه بین
شاهد روز کز هوا غالیه‌گون غِلاله شدشاهد توست جام می زو تو هوای تازه بین
نیست جهان تنگ را جای طرب که دم زنیز آن سوی خیمهٔ فلک خم زن و جای تازه بین
زیر پل فلک مجوی آب وفا ز جوی کسبگذر از این پل کهن آب وفای تازه بین
لهجهٔ راوی مرا منطق طیر در زبانبر در شاه جم نگین‌، تحفه دعای تازه بین
قلعهٔ گلستان شه قلهٔ بوقبیس دانحصن شما خیش حرم کعبه سرای تازه بین
رستم کیقباد فر حیدر مصطفی ظفرهمره رخش و دل دلش فتح و غزای راستین
بر ره قول کاسه‌گر نوای نو زندبر سر خوانچهٔ طرب مرغ صلای نو زند
مرغ قنینه چون زبان در دهن قدح کندجان قدح به صد زبان لاف صفای نو زند
طاس چو بحر بصره بین جزر و مدش به جرعه‌ایساحل خاک را ز در موج عطای نو زند
بزم چو هشت باغ بین باده چهار جوی دانخاصه که ساز عاشقان حور لقای نو زند
سنگ به لشکر افکند منهی عقل و آخرشقاضی لشکر مغان حد جفای نو زند
و آن می عقل دزد هم نقب زند سرای غملاجرمش صفیر خوش چنگ سرای نو زند
چنگ بریشمین سلب کرده پلاس دامنشچون تن زاهدان کز او بوی ریای نو زند
نای چو زاغ کنده پر نغز نوا چو بلبلانزاغ که بلبلی کند طرفه نوای نو زند
دست رباب را مجس تیز و ضعیف و هر نفسنبض‌شناس بر رگش نیش عنای نو زند
بربط اگر دم از هوا زد به زبان بی‌دهاننی به دهان بی‌زبان دم ز هوای نو زند
چنبر دف شود فلک مطرب بزم شاه راماه دو تا سبو کشد زهره ستای نو زند
شاه خزر گشای را هند و خزر شرف دهدبر پسر سبکتکین هند گشای راستین
جام و تنوره بین به هم باغ و سرای زندگیز آتش و می بهار و گل زاده برای زندگی
بر در درج خط قدح از افق تنوره بینعکس دو آفتاب را نورفزای زندگی
حجرهٔ آهنین نگر، حقهٔ آبگینه بینلعل در این و زر در آن، کیسه‌گشای زندگی
جام پری در آهن است از همه طرفه‌تر ولینقش پری به شیشه بین سحرنما‌ی زندگی
دایرهٔ تنوره بین ریخته نقطه‌های زرکرده چو سطح آسمان خط سرای زندگی
شبه سپید باز بین بر سر کوه پر طلاباز سپید روز بین بسته قبا‌ی زندگی
قطره و میغ تیره بین شیره سفید و تخمه کانعالم دردمند را کرده دوای زندگی
سال نو است و قرص خور خوانچهٔ ماهی افکندوز بره خوان نو نهد بهر نوای زندگی
تابهٔ زر ندیده‌ای بر سر ماهی آمدهچشمهٔ خور به حوت بین وقت صفا‌ی زندگی
ابر چو پیل هندوان آمد و باد پیل‌باندیمه روس طبع را کشته به پای زندگی
روز یکم ز سال نو جشن سکندر دومخاک ز جمرهٔ سوم کرده قضای زندگی
شاه سکندر هدی، چشمهٔ خضر رای اوبی‌ظلمات چشمه بین زاده ز رای راستین
ای به هزار جان دلم مست وفای روی توخانهٔ جان به چار حد وقف هوای روی تو
رشتهٔ جان برون کشم هر مژه سوزنی کنمدیده بدوزم از جهان بهر وفای روی تو
تا چو کبوتر‌ان مرا بام تو نقش دیده شدکافرم ار طلب کنم کعبه به جای روی تو
گرچه چو پشت آینه حلقه به گوش تو شدمآینه کردم اشک را خاص برای روی تو
از همه تا همه مرا نیم دل است و یک نفسهر دو به مهر کرده‌ام بهر رضای روی تو
قفل به سینه برزدم کوست خزینهٔ غمتقفل خزینه ساختم دست‌گشای روی تو
غمزه زنان چو بگذری سنبله موی و مه قفاروی بتان قفا شود پیش صفای روی تو
چون به قفای جان دَوَد عمر به پای روز و شبعمر فشان همی‌ دَوَد جان به قفای روی تو
هر که نظارهٔ تو شد دست بریده می‌شودیوسف عهدی و جهان نیم بهای روی تو
هستی خاقنی اگر نیست شد از تو جو به جوبر دل او به نیم جو باد بقای روی تو
سمع خدایگان شود چون دهن تو گنج درچون به زبان من رود مدح و ثنای روی تو
پانصدِ هجرت از جهان هیچ ملک چُنو نزاداز خلفای سلطنت تا خلفای راستین
نیست به پای چون منی راه هوای چون توییخود نرسد به هر سری تیغ جفای چون تویی
دل چه سگ است تا بر او قفل وفای تو زنمکی رسد آن خرابه را قفل وفای چون تویی
بوسه‌خرانت را همه زرّ تر است در دهنوان‌ِ من است خشک جان بوسه بهای چون تویی
گرچه چراغ در دهن زر عیار دارمیکی شودی لبم محک از کف پای چون تویی
گه‌گه اگر زکات لب بوسه دهی‌، به بنده دهتا به خراج ری زنم لاف عطا‌ی چون تویی
همچو سپند پیش تو سوزم و رقص می‌کنمخود به فدا چنین شود مرد برای چون تویی
گفتی اگرچه خسته‌ای غم مخور این سخن سزدخود به دلم گذر کند غم به بقای چون تویی
با همه خستگی دلم بوسه رباید از لبتگربهٔ شیردل نگر لقمه ربای چون تویی
نوبهٔ خواجگی زنم بهر هوای تو مگرنشکند از شکستگان قدر هوای چون تویی
بر سر خاقانی اگر دست فرو کنی سزدکوست دلی و نیم جان روی نمای چون تویی
از تو به بارگاه شه لاف دو کون می‌زنمکم ز خراج این دو ده برگ گدای چون تویی
از شه عیسوی نفس عازر ملک زنده شدمعجزه را همین قدر هست گوای راستین
اهل نماند بر زمین‌، اینت بلای آسمانخاک بر آسمان فشان هم ز جفا‌ی آسمان
چون پس هر هزار سال اهل دلی نیاورداین همه جان چه می‌کند دور برای آسمان
ای مه مگو که‌ آسمان اهل برون نمی‌دهداهل که نامد از عدم چیست خطا‌ی آسمان
کوه به کوه می‌رسد، چون نرسد دلی به دل؟غصهٔ بی‌دلی نگر هم ز عنای آسمان
با همه دل‌شکستگی روی به آسمان کنمآه که قبلهٔ دگر نیست ورای آسمان
محنت و حال ناپسند‌، اینت فتوح روز و شبپلپل و چشم دردمند‌، اینت دوای آسمان
بادِ دریغ در دلم کُشت چراغ زندگیبویِ چراغ کشته شد سوی هوای آسمان
بر سر پای، جان کنان گردم و طالع مراپا و سری پدید نه چون سر و پای آسمان
گرچه به مویی آسمان داشته‌اند بر سرمموی به موی دیده‌ام تعبیه‌های آسمان
زعم من است که‌آسمان سجدهٔ سگدلان کنمزان چو دم سگان بود پشت دوتای آسمان
بس که قفای آسمان خوردم و یافتم ادبتا ادب اذ السما کوفت قفای آسمان
جیب دریده می‌رود گرد قوارهٔ زمینبو که رسم به محرمی زیر وطای آسمان
نیست فرود آسمان محرم هیچ ناله‌اینالهٔ خاقانی از آن رفت ورای آسمان
یا کند آسمان قضا عمر مرا که شد به غمیا کنم از بقای شه دفع قضای آسمان
از گهر یزیدیان زاده علی شجاعتیکز سر ذوالفقار او زاده قضای راستین
تاجور جهان چو جم تخت خدای مملکتخاتم دیوبند او بند گشای مملکت
اِنس و پریش چون ملک زله‌ربا‌ی مائدهدام و ددش چو مورچه هدیه فزای مملکت
دیودلان سرکشش حامل عرش سلطنتمرغ پران ترکشش پیک سبای مملکت
افسر گوهر کیان‌، گوهر افسر سرانخاک درش چو کیمیا بیش بهای مملکت
عقل که دید طلعتش حرز بر او دمید و گفتاینت شه ملک سپه‌، عرش لوای مملکت
گفت جهانش ای ملک تو ز کیانی از کیانگفت ز تخم آرشم نجل بقای مملکت
گفت به تیغش آسمان کای گهری تو کیستیگفت من آتش اجل زهر گیای مملکت
گرچه به باطل اختران افسر عاجزان برنداوست مظفری به حق خانه خدای مملکت
مار به ظلم اگر برد خانهٔ موش ناسزاجان پلنگ چون برد کوست سزای مملکت
مشتری از پی ملک کرد سجل خط بقابست بنات نعش را عقد برای مملکت
بدر ستاره لشکر است اوج طراز آسمانبحر نهنگ خنجر است ابر سخای مملکت
بدر چو شعریِ سیُم بحر چو کسری دومدولت ظلم کاه او عدل فزای راستین
چون شه پیلتن کِشد تیغ برای معرکهغازی هند را نهد پیل به جای معرکه
بینی از اژدها دلان صف زدگان چو مورچهخانهٔ مورچه شده چرخ ورای معرکه
تیغ نیام بفکند چون گه حشر تن کفنراست چو صور دردمند از سر نای معرکه
اسب به چار صولجان گوی زمین کند هباطاق فلک به پا کند هم به هبای معرکه
بیشه ستان نیزه‌ها ایمن از آتش سنانشیردلان ز نیزه‌ها بیشه فزای معرکه
قلزم تیغ‌ها زده موج به فتح باب کینزاده ز موج تیغ‌ها صاعقه زای معرکه
تیغ کبود غرق خون صوفیِ کار آب کنزاغ سیاه پوش را گفته صلای معرکه
مغز سران کدویِ خشک اشک یلان زرشکِ ترزین دو به تیغ چون نمک پخته ابای معرکه
تختهٔ خاک رزم را جذر اصم شده ظفرخنجر شه چو هندوئی جذر گشای معرکه
رایت شه تذروْوَش لیک عقاب حمله‌برپرچم شه غراب‌گون لیک همای معرکه
رشتهٔ جان دشمنان مهرهٔ پشت گردنانچون به هم آورد کند عقد برای معرکه
حلقهٔ تن عدوی او بر سر شه ره اجلشه چو سماک نیزه‌ور حلقه ربای راستین
عرش نگر به جای تخت آمده پایِ شاه راکعبه نگر به قبله در، ساخته جای شاه را
جام کیان به دست شه زمزم مکیان شدهبر مکیان زکات چین گنج عطای شاه را
برده مهندس بقا ز آن سوی خطهٔ فلکخندق حصن ملک را حد سرایِ شاه را
چون ز سواد شابران سوی خزر سپه کشدروس و اَلان نهند سر خدمت پایِ شاه را
ور به سریر بگذرد رایت شاه صاحبشتاج و سریر خود نهد نعل بهای شاه را
هود هدایت است شاه اهل سریر عادیانصرصر رستخیز دان قوت رای شاه را
چرخ چو باز ازرق است این شب و روز چون دو سگباز و سگ‌اند نامزد صید و هوای شاه را
مرغ که آبکی خورد سر سوی آسمان کندگوئی اشارتی است آن بهر دعای شاه را
دهر شکست پشت من نیست به رویش آب شرمورنه چنین نداشتی مدح سرای شاه را
چرخ چرا به خاک زد گوهر شب چراغ منکافسر گوهران کنم دُر ثنای شاه را
دیدهٔ شرق و غرب را بر سخنم نظر بودآه که نیست این نظر عین رضای شاه را
دزد بیان من بوَد هرکه سخنوری کندشاه سخنوران منم شاه‌ستای راستین
باد مثال را حکم قضای ایزدیبر سر هر مثال او مهر رضای ایزدی
هفت فلک به خدمتش یکدل و تا ابد زدهچار ملک سه نوبتش در دو سرای ایزدی
رخنه ز دست هیبتش ناخن شیر آسمانناخن دست همتش بحر عطای ایزدی
باد دل جهانیان واله نور طلعتشچون نظر بهشتیان مست لقای ایزدی
قوت روان خسروان شمهٔ خاک درگهشچون غذی ملائکه باد ثنای ایزدی
باد چو باد عیسوی گرد سم براق اوای پی چشم درد جان شاف شفای ایزدی
خامهٔ مار پیکرش باد رقیب گنج دینمهره و زهر در سرش درد و دوای ایزدی
کرده ضمان ازو ظفر فتح و سریر و روس رااو به فزودن ظفر شکرفزای ایزدی
چرخ ز خنجر زحل ساخته درع دولتشآینه‌های درع او فر و بهای ایزدی
دهر ز چرخ اطلسش کرده ردای کبریانقش طراز آن ردا عین بقای ایزدی
شاه جهانگشای را از شب و روز آن جهانباد هزار سال عمر، اینت دعای راستین