گنج

شمارهٔ ۶ - در مدح جلال الدین شروان شاه اخستان

۱۴۸ بیت
خندهٔ سر به مهر زد دم صبحالصبوح ای حریفِ محرمِ صبح
ناف شب سوخت تفِ مجمر روزگوی زر یافت جیب مُلحَم صبح
به سر تازیانهٔ زرینشاه گردون گرفت عالم صبح
صبح شد مریم، آفتابْ مسیحقطرهٔ ژاله، اشک مریم صبح
طاس زرین کش آفتاب‌آساکآفتاب است طاس پرچم صبح
پی پیِ عشق گیر و کم کمِ عقللب لبِ جام خواه و دم دمِ صبح
سیم کش بحر کش ز کشتی زرخوان فکن خوانچه کن مسلّم صبح
عاشقان را ز صبح و شام چه رنگکم زنِ عشق باش و گو کمِ صبح
از تنِ عقل پنج یک برگیرسه یکی خور به روی خرم صبح
ید بیضای آفتاب نگرزر فشان ز آستین معلم صبح
که آسمان پیش شه به نوروزیدر جُل زر کشید ادهم صبح
بوالمظفر خدایگان ملوکملک بخش و ظفرستان ملوک
بُرقَع صبح چون براندازندکوه را خلعه در سر اندازند
بردرند از صبا مشیمهٔ صبحطفل خونین به خاور اندازند
ترک سبوح گفته وقت صبوحعابدان سُبحه‌ها دراندازند
نوعروسانِ حجلهٔ نوروزنورهانِ زر و زیور اندازند
زآن مربع نهند منقل راتا مثلث در آذر اندازند
قفس آهنین کنند و در اومرغ یاقوت پیکر اندازند
در مشبک دریچه پنداریکافتاب زحل خور اندازند
یا در آن خانهٔ مگس گیرانسرخ زنبورِ کافر اندازند
بر لب خشک جامِ رعنافَشعاشقان بوسهٔ تر اندازند
گرچه میران لشکرند همهجرعه بر میر لشکر اندازند
چون همه جان شوند چون می و صبحجان به شاه مظفر اندازند
سر سامانیان و تاج کیانملک ابن الملک میان ملوک
ساقیا توبه را قلم درکشبر در میکده علم برکش
زهد را بند آهنین بَرنِهعقل را میل آتشین درکش
خانهٔ دل سبیل کن بر میرقم لایباع بر در کش
جان، سگِ طوق‌دارِ مجلسِ توستهم تو داغ سگیش بر سر کش
گر به دل قانعی دو اسبه درآیور به جان خُشنُدی خر اندر کش
خود پرستی چو حلقه بر در نهبی‌خودی را چو حُلّه در بر کش
گر نه‌ای زهر، سینه کمتر سوزور نه‌ای دهر، کینه کمتر کش
دست گیر آفتاب را چون صبحدر سماعِ خوشِ قلندر کش
روز و شب چون خط مزوَر نیستخیز و خط بر خط مزور کش
پیش دریا کشی چو خاقانییاد شه گیر و کشتی زر کش
افسر خسروان جلال الدینظل حق آفتاب جان ملوک
ترک من کآفتاب هندوی توستعید جان‌ها هلال ابروی توست
جو جو از زر منم در آن بازارکه ترازوش زلف جادوی توست
جو زرین چه سنجدت که به نقدقرص خورشید در ترازوی توست
پیش چشمت خیال هستی منسایهٔ مویْ، بندِ گیسوی توست
از فلک، زخم‌هاست بر دل منکآنهم از دستبرد نیروی توست
نکنم مرهم جراحت خویشکآن جراحت به مُهر بازوی توست
نالش از آسمان کنم نی نیکآسمان هم به نالش از خوی توست
پهلو از من تهی مکن که مراپهلوی چرب هم ز پهلوی توست
وصل و هجرت مرا یکی است از آنکدرد تو، هم‌مزاج داروی توست
جان سپند تو ساخت خاقانیچه کند چشم عالَمی سوی توست
لؤلؤ افشان تویی به مدحت شاهعقد پروین بهای لؤلوی توست
حِرزِ امت، سپاهدارِ عجمکهف ملت، نگاهبان ملوک
زخم هجرت میان جان بگسستمددِ مرهم از میان بگسست
از همه تا همه دلی که مراستبه همه دل، امید جان بگسست
بر سر کویت از درازی راهمرکب ناله را عنان بگسست
جور تو حلقهٔ جهان بگرفترفت و زنجیرِ آسمان بگسست
کِشتهٔ صبرم آشکارا سوخترشتهٔ جانم از نهان بگسست
پیش خاکِ درِ تو چشم از درصد طویله به رایگان بگسست
نفَس من ز درد همنفَسانچند نوبت به یک زمان بگسست
بر سرِ چاهِ بختم آمد چرخمدد جویِ عمر از آن بگسست
آب خون کرد و چاه سر بگرفتدلو بدْرید و ریسمان بگسست
دست‌خون مانْد با تو خاقانیطمع هستی از جهان بگسست
جوشن چرخ را به تیر ضمیردر ثنای خدایگان بگسست
شهریارِ فلکْ‌غلام که، هستهر غلامیش پهلوان ملوک
لعلت از خنده، کان همی ریزددل بر آن لعل، جان همی ریزد
چون بخندی خبر دهد دهنتکه سُها اختران همی ریزد
دست بالاست کار تو که فلکزیر پایت روان همی ریزد
نیزه بالاست خون ز غمزهٔ توکه به مشکین سنان همی ریزد
آسمان هم ز جور تو چون منخاک بر آسمان همی ریزد
نه از آن طِیره‌ام که طرهٔ توخون من هر زمان همی ریزد
لیک از آن در خطم که از خط تونافه‌ها رایگان همی ریزد
به چه زَهره، زبان حدیث تو کردکآب رویم زبان همی ریزد
چشم من شد گناه شوی زبانکآب سوی دهان همی ریزد
ابر خون‌بار چشم خاقانیصاعقه بر جهان همی ریزد
صدف خاطرش جواهر نطقبر سر اخسِتان همی ریزد
خانه زادند و بندهٔ درِ شاهخانه دارانِ خاندانِ ملوک
جوشن سرکشی ز سر برکشتیر هجرانم از جگر برکش
یا فرو بر تنم به آب عدمیا دلم ز آتش سقر برکش
رگ جانم گشاده گشت، ببندپیشتر، نوک، نیشتر برکش
موج خون منت به کعب رسیددامن حُلّه بیشتر برکش
بوسه‌ای کردم آرزو، گفتیکه ترازو بیار و زر برکش
زر ندارم ولیک جان نقد استشو بها بر نه و شکر برکش
گر بدان کفه زر همی سنجیجان بدین کفهٔ دگر برکش
دامن دوست گیر خاقانیوز گریبان عشق سر برکش
رایت نطق را عَرابی‌واربر در کعبهٔ ظفر برکش
از پی محرمان کعبهٔ شاهآبی از زمزم هنر برکش
صِلتش بزم هشت خوان بهشتصولتش رزم هفت‌خوان ملوک
جو به جو جور دلستان برگیردل جو جو شده ز جان برگیر
به گمان یوسفیت گم شده بودیوسفت گرگ شد گمان برگیر
بر سر خوان زندگی، خورشتچون جگر گوشه‌ای است، خوان برگیر
نیست در حلقهٔ جهان یک اهلپای اهلیت از میان برگیر
اهل دل کس نیافت ز اهل جهانبرو ای دل، دل از جهان برگیر
دو به دو با حریف جان بنشینیک به یک غدر آسمان برگیر
بس خراب است لهوخانهٔ دهربُنْگهِ عمر ز آسمان برگیر
بر در نقبِ این خرابه، تو راتا نگیرند، نقب از آن برگیر
گل انصاف کار خاقانیخسک از راه دوستان برگیر
چون منوچهر خفته در خاک استمهر ازین شوم خاکدان برگیر
میوهٔ دولت منوچهر استاخستان افسر کیان ملوک
دل به گرد زمانه می‌نرسدمرغ همت به دانه می‌نرسد
از زمانه چه آرزو خواهمکه به نقش زمانه می‌نرسد
پیشگاه مراد چون طلبمکه به من آستانه می‌نرسد
جان دو اسبه دوان پی دل و عمربه یکی زین دوگانه می‌نرسد
من چو هندو نیَم مرا از بختطرب زنگیانه می‌نرسد
آه کز چرخِ آهِ یاوگیانناوکی بر نشانه می‌نرسد
غرقهٔ خون هزار کشتی هستکه یکی بر کرانه می‌نرسد
نسیه بر نام روزگار نویسز آن که نقد از خزانه می‌نرسد
میوه، آن بِه که آفتاب پَزَدسایه پروردِ خانه می‌نرسد
پرْ بریده است مرغِ خاقانیز آن سوی آشیانه می‌نرسد
شمعِ اقبال، شه چنان افروختکه فلک بر زبانه می‌نرسد
صولتِ جان ربای او بِرْبودگوی دولت ز صولجان ملوک
عدل او زَهرهٔ ستم بشکافتبذل او نافهٔ کرم بشکافت
ظلم را چون هدف جگر بدریدبخل را چون صدف شکم بشکافت
قهرش از بهر قطع نسل عدورَحِمِ مادرِ عدم بشکافت
بختش انگشتری ودیعت دادماهی از بهر آن شکم بشکافت
آسمان نبوت ار مه راچون گریبان صبحدم بشکافت
تیغ شه زَهرهٔ زحل بدریدجگر آفتاب هم بشکافت
تیغ او دست موسوی است از آنکنیل را چون سر قلم بشکافت
ای چراغ یزیدیان که دلتچون علی خیبر ستم بشکافت
تارک ذوالخمارِ بدعت راذوالفقار تو لاجرم بشکافت
برشکافی دماغ خصم چنانکناف سهراب، روستم بشکافت
جز به نام تو داغ بر ران نیستمرکب بخت زیر ران ملوک
روضهٔ آتشین بَلارَکِ توستباد جودی شکاف ناوک توست
تخت جمشید و تاج نوشروانآرزومند پای و تارک توست
بخت تو کودک و عروس ظفرانتظار بلوغ کودک توست
ملک الموتِ مال و عیسیِ حالبذلِ بسیار و حرصِ اندک توست
مشتری چک نویس قدر تو بسکه سعادت سجل آن چک توست
با یتیمی چو مصطفی می‌سازچه کنی جبرئیل اتابک توست
در جهان مالک جهان سخنمادح حضرت مبارک توست
شد عطارد به نطق صد یک اوچون به خُلق، آفتابْ صد یکِ توست
گر بمانم ز آستان تو دورعار دارم ز آستان ملوک
چون تو گردون سریر نتوان یافتچون من اختر ضمیر نتوان یافت
آفتابی و جز به درگاهتاختران را مسیر نتوان یافت
جز به صدرت عیار دانش راناقدان بصیر نتوان یافت
گفتی از رسم سی هزار درمکم ز سی نیزه‌گیر نتوان یافت
لیک از صد هزار نیزه و تیراین قلم را نظیر نتوان یافت
سخن این است ناگزیرِ جهانعوض ناگزیر نتوان یافت
تا چو تیغم به زر نیارائیخاطرم را چو تیر نتوان یافت
چشمهٔ خاطر است سنگْ انبارآب از او خیر خیر نتوان یافت
بلبلی را که سینه بخراشیاز دم او صفیر نتوان یافت
قلمی را که موی در سر ماندکار ساز دبیر نتوان یافت
خانهٔ پیرزن که طوفان برددر تنورش فطیر نتوان یافت
پدرت دیده‌ای که چون می‌داشتساحری را که شد زبان ملوک
در کمال تو چشم بد مرسادنرسد در تو چشم و خود مرساد
بر رکاب فلک جنیبت توآفتی کز فلک رسد، مرساد
دختر بخت را جز از در توبر فلک بانگ نامزد مرساد
آن که عمرت هزار سال نخواستروزش از یک به ده، به صد مرساد
بر امید کلاه دولت توحاسدان را قبا نمد مرساد
دشمنت را که جانش معدوم استحال بد جز به کالبد مرساد
ز ابلق چار کامهٔ شب و روزران یک رانت را لگد مرساد
جیفهٔ دشمنان جافی تواز زبانی به دام و دد مرساد
صدر عالیت کعبهٔ خرد استرخنه در کعبهٔ خرد مرساد
این دعا ورد جان خاقانی استکای ملک ز آسمانت بد مرساد
صولتت باد سایه‌دارِ ظفردولتت باد دایگانِ ملوک