شمارهٔ ۳۱ - در نکوهش حسودان
خاقانیا ز دلسبکی سرگران مباشکاو هرکه زادهٔ سخن توست، خصم توست
گرچه دلت شکست ز مشتی شکستهنامبر خویشتن شکستهدلی چون کنی درست؟
چون منصفی نیابی، چه معرفت چه جهلچون زال زر نبینی، چه سیستان چه بست
مسعود سعد نه سوی تو شاعری است فحلکاندر سخنش گنج روان یافت هرکه جست
بر طرز عنصری رود و خصم عنصری استکاندر قصیدههاش زند طعنههای چست
آتش ز آهن آمد و زو گشت آهن آبآهن ز خاره زاد و از او گشت خاره سست
فرزند عاق ریش پدر گیرد ابتدافحل نبهره دست به مادر برد نخست
حیف است این ز گردش ایام چاره نیستکاین ناخنه به دیدهٔ ایام ما برست