گنج

شمارهٔ ۳۰ - در مدح جلال الدین الخزاری

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه: اییفرست۶۲ بیت
گفتم ای دل بهر دربان جلالنعل اسب از تاج دانائی فرست
دل جوابم داد کز نعل پی‌اشتاج هفت اجرام بالائی فرست
نکتهٔ او دانه و ارواح است مرغدانه زی مرغان صحرائی فرست
این دو طفل هندو از بام دماغبر در صدرش به مولائی فرست
یا ز آب دست و خاک پای اوزقهٔ طفلان دانائی فرست
پیش یکران ضمیرش عقل راداغ بر رخ کش به لالائی فرست
حاصل شش روز و نقد چل صباحیک شبه خرجش که فرمائی فرست
هر بساط ذکر کراید بپوشهر طراز شکر کرائی فرست
شحنهٔ شرع است منشور بقاشسوی این نه شهر مینائی فرست
شب در آن شهر است غوغا ز اخترانمهر شحنه سوی غوغائی فرست
از تن و دل چون کنی نون والقلمنزد شحنه شکل طغرائی فرست
پیش فکر او که رخشد شمس‌وارشمس گردون را به حربائی فرست
بهر آذین عروس خاطرشچرخ اطلس را به دیبائی فرست
او به تنها صد جهان است از هنریک جهانش جان به تنهائی فرست
معجز کلی فرستادت به مدحتو جزاش از سحر اجزائی فرست
او ز گاوت عنبر هندی دهدتو ز آهو مشک یغمائی فرست
گر نداری خون خشک آهوانسنبل تر بهر بویائی فرست
دست جم چون راح ریحانیت دادخوان جم را خل خرمائی فرست
آب زمزم داد بطحائی تو رااز فرات آبی به بطحائی فرست
هفت جوش از آینه دادت تو نیزپنج نوش از کلک صفرائی فرست
داد نعمت‌ها چو نعمان عربشکرها چون حاتم طائی فرست
کوه دانش را چو داود از نفسمنطق الطیر از خوش‌آوائی فرست
بانگ پشه مگذران بر گوش جمگر فرستی لحن عنقائی فرست
از دواتت دار ملک تیر رانیزهٔ بهرام هیجائی فرست
بهر ری کو پار زهرت داده بودهدیه امسال از شکرخائی فرست
طوطی ری عذرخواه ری بس استسوی طوطی قند بیضائی فرست
ری بدین طوطی ز هندو رای بهخدمت ری هندی و رائی فرست
روح شیدا شد ز عشق منظرشاز نظر گو حرز شیدائی فرست
عازر دل مرده‌ای در وی گریزگو مرا باد مسیحائی فرست
چون توئی خاقان ترکستان طبعمه رخی با مهر عذرائی فرست
نثر تو نعش و ثریا نظم توستهدیه نعشی و ثریائی فرست
قدر نظم و نثر او داند به شرطسوی روضه در دریائی فرست
تخم پیله است آن به دیباجی سپارزعفران است آن به حلوائی فرست
گر توانی هاونی ساز از هلالخاصه بهر زعفران‌سائی فرست
زرگر ساحر صفت را بهر صنعسیم چینی، زر آبائی فرست
گوید اینجا خاص مهمانت آمدماجری خاص از نکورائی فرست
نحل مهمان بهار آید بلینزل نحل از باغ گویایی فرست
نحل را برخوان شاخ آور ز جودپس در آن فضل عسل زائی فرست
این دل صد چشمه را پالونه‌واراز برای شهد پالائی فرست
عقل را گفتم چه سازم نزل اوگفت جنت نزل دربائی فرست
آه تو شمع است و اشکت شکر استشمع و شکر رسم هر جائی فرست
باد را بهر سلیمان رخش ساززین زر برکن به رعنائی فرست
هر سحرگاهش دعای صدق رانپس به سوی عرش فرسائی فرست
وز پی احمد براقی کن ز نورپس برای چرخ پیمائی فرست
ورنه باری سوی بهمن همتیتنگ بسته خنگ دارائی فرست
همتم گفتا که ملبوس جلالدق مصری وشی صنعائی فرست
عصمتش گفت از تکلف درگذرشش گزی دستار و یکتائی فرست
مشتری فر و عطارد فطنت استتحفه‌هاش از مدحت آرائی فرست
نی نی از بود تو نتوان تحفه ساختتحفه بر قدر توانائی فرست
هرچه بفرستی به رسوائی کشددل شفاعت خواه رسوائی است
شعر هم جرم است جان را تحفه سازبر امیدم جرم بخشائی فرست
نقد برنائیت دانم مانده نیستتات گویم نقد برنائی فرست
اشک گرمت باد و باد سرد پسهر دو را با عقل سودائی فرست
بهر تسبیح سلیمان عصمتیاشک داودی ز قرائی فرست
یعنی از بستان خاطر نوبریباز کن در زی زیبائی فرست
قربه‌ای پر کن ز تسنیم ضمیرروح را با آن به سقائی فرست
گر توانی بهر شیب مقرعه‌اشزلف حوران هرچه پیرائی فرست
وز دو قرص گرم و سرد مهر و ماهرایت آن صدر والائی فرست
وز بره تا گاو و بزغالهٔ فلکگوشتی ساز و به مولائی فرست
دانهٔ دل جوجو است و چهره کاهکاه و جو زین دشت سرمائی فرست
آفتابی شو ز خاک انگیز زرزی عطارد زر جوزائی فرست
چون توئی خاک سپاهان را مریدخرجش آنجا نقد اینجائی فرست