شمارهٔ ۳۰۵ - خاقانی برای دوستی اسب و این شعر را فرستاد
زهی عقد فرهنگیان را میانهمیان پیشت اصحاب فرهنگ بسته
علی رغم خورشید دست ضمیرتحلی بر جبین شباهنگ بسته
چنان جادوی بخل را بسته جودتکه جادو زبان را به نیرنگ بسته
کفت عیسیآسا به اعجاز همتتب آز را پیش از آهنگ بسته
دلت گوهر راز حق راست حقهدرون بس فراخ و سرش تنگ بسته
سراید نوای مدیح تو زهرهببین گیسوی زلف در چنگ بسته
فلک چنگ پشت است و ساعات رگهاکه رگ بیستوچار است بر چنگ بسته
فرستادمت اسب و دستار و جبهز مه طوق بر اسب شبرنگ بسته
سپید است دستار لیکن مُذَهّبسیاه است جبه ولی رنگ بسته
به دستار و جبه خجلسارم از تودرِ عفو مگذار چون سنگ بسته
مسیح آیتی من سلیمانت کردمکه بادی فرستادمت تنگ بسته