شمارهٔ ۲۷۳
وقت آن است کز این دار فنا درگذریمکاروان رفته و ما بر سر راه سفریم
زاد ره هیچ ندانیم چه تدبیر کنیمسفری دور و دراز است ولی بیخبریم
پدر و مادر و فرزند و عزیزان رفتندوه چه ما غافل و مستیم و چه کوته نظریم
دم به دم میگذرند از نظر ما یاراناینقدر دیده نداریم که بر خود نگریم
خانه و خانقه و منزل ما زیر زمینما به تدبیر سرا ساختن و بام و دریم
گر همه مملکت و مال جهان جمع کنیملیک جز پیرهن گور ز دنیا نبریم
خانهٔ اصلی ما گوشهٔ گورستان استخرم آن روز که این رخت بر آن خانه بریم
پادشاها تو کریمی و رحیمی و غفوردست ما گیر که درماندهٔ بیبال و پریم
یارب از لطف و کرم عاقبت خاقانیخیر گردان تو که ما در طلب خواب و خَوریم