شمارهٔ ۲۷۲
ز کام نهنگان برون آمدیمز غرقاب دریای خون آمدیم
نه از بادیه بل ز طوفان نوحبه کشتی عصمت درون آمدیم
سه ماه از تمنای جنات عدنبه دست زبانی زبون آمدیم
سه ماهه سفر هست چلساله رنجکه از تیه موسی برون آمدیم
به سگجانی ار چون سکندر به طبعدر آن راه ظلماتگون آمدیم
چو خضر از سرچشمه خوردیم آبهم الیاس را رهنمون آمدیم
ز غوغای زنگیدلان عربگریزان ندانی که چون آمدیم
از آن زاغ فعلان گه شبرویز صف کلنگان فزون آمدیم
ز خون خوردن و حبس جستیم عورتو گوئی ز مادر کنون آمدیم
اگر سرنگون خواندهایمان رواستکه ما از رحم سرنگون آمدیم