گنج

شمارهٔ ۲۷۱

کو نُزل عاشقان که به منزل رسیده‌ایمجان نورهان دهیم که نادیده دیده‌ایم
آزاده رسته از در دربند حادثاترُستی خوران به باغ رضا آرمیده‌ایم
چون چار هفته مه که به خورشید درخزدیک هفته زیر سایهٔ خاصان خزیده‌ایم
بی‌جوش خون چو موکب ساغر گذشته‌ایمبی‌چتر زر چو لشکر آتش دویده‌ایم
در نیم شب چو صبح پسین درگرفته‌ایمدر ملک نیم‌روز به پیشین رسیده‌ایم
از پشت چار لاشه فرود آمده چو عقلبر هفت مرکبان فلک ره بریده‌ایم
گلگون ما که آب خور وصل دیده بودبر آب او صفیر ز کیوان شنیده‌ایم
در عالمی که راه ز ظلمت به ظلمت استاز نور سوی نور شبیخون گزیده‌ایم
ای دل صلای قرصهٔ رنگین آفتابکز ره بلای آخور سنگین کشیده‌ایم
ای ساقی‌الغیاث که بس ناشتا لبیمزان می بده که دی به صبوحی چشیده‌ایم
ای میزبان میکده ایثار کن به مابیغوله‌ای که از پی غولان رمیده‌ایم
بیم است از آن که، صبح قیامت برون دمدتا ور آه صور دردمیده‌ایم
ما ناوکی و دعوت ما تیر ناوکیتیری کز او علامت سلطان دریده‌ایم
از صبح و شام هم به زر شام و سیم صبحسلطان چرخ را به غلامی خریده‌ایم
در خاک کوی ریخته‌ایم آبرو از آنکترسیده‌ایم از آب که ما سگ گزیده‌ایم
دل را کبود پوش صفا کرده‌ایم از آنکخاقانی فلک دل خورشید دیده‌ایم