شمارهٔ ۲۲۳
باز به میدان ما فوج بلا بسته صفپای فلک در میان رسم امان بر طرف
خرقه شکافان ذوق بیدف و نی در سماعجبه فشانان شید تابع قانون دف
جان قدیم اشتها مانده همان ناشتاوین تن حادث غذا معدن آب و علف
چیدم و دیدم تمام آبی و تابی نداشتمیوهٔ این چار باغ گوهر این نه صدف
گفتیم ای خود فروش خود چه متاعی بگوگر بخری شب چراغ گر بفروشی خزف
بشنو و بوکن اگر گوشی و مغزیت هستزمزمهٔ لو کشف لخلخهٔ من عرف
رهرو خاقانیا دوری منزل مبینرو که مدد میکند همت شاه نجف