غزل شمارهٔ ۲۴۹
دل به سودای بتان دربستهامبتپرستی را میان دربستهام
دل بتان را دادم و شادم بدانکسگ به شاخ گلستان دربستهام
پختهٔ غمهای عشقم لاجرمدم ز خامان جهان دربستهام
گوش بنهادم به آواز صبوحوز دم سَبّوحخوان دربستهام
باز تسبیح آشکار افکندهامباز زنار از نهان دربستهام
گردن امید خود را ناقهواربس جرسها کز گمان دربستهام
لاشهٔ عمر از هوس خوش میرودمهرهٔ رنگینْش از آن دربستهام