غزل شمارهٔ ۲۴۸
دیده در کار لب و خالش کنمپیشکش هم جان و هم مالش کنم
کعبهٔ جان او و عید دل هم اوستجان و دل قربان همه سالش کنم
چون مرا از راه کعبه است این فتوحبس طواف شکر کهامسالش کنم
ماه من کهاشتر سوار آید به راهدیده سقا، سینه حمالش کنم
ناقه را چون ماه بر کوهان بودنام چرخ مشتری فالش کنم
ناقهای کو پای بر یالش نهدبوسهگه هم پای و هم یالش کنم
گه مهار از رشتهٔ جان سازمشگه زر رخسار خلخالش کنم
گر دلم سوزد سموم بادیهبس مفرح کز لب و خالش کنم
کمترین هندوی او خاقانی استگر پذیرد نام مثقالش کنم