گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۰

جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانموز راه هوای تو گذشتن نتوانم
درجان من اندیشهٔ تو آتشی افکندکانرا به دو صد طوفان کشتن نتوانم
صد رنگ بیامیزم چه سود که در تومهری که نبوده است سرشتن نتوانم
تا بودم بر قاعدهٔ مهر تو بودمتا باشم ازین قاعده گشتن نتوانم
چون نامه نویسم به تو از درد دل خویشجان تو که از ضعف نوشتن نتوانم
حال دل خاقانی اگر شرح پذیردحقا که به صد نامه نوشتن نتوانم