گنج

شمارهٔ ۹۹ - مطلع دوم

ای نهان داشتگان موی ز سر بگشاییدوز سر موی سرآغوش به‌زر بگشایید
ای تذروان من آن طوق ز غبغب ببریدتاج لعل از سر و پیرایه ز بر بگشایید
آفتابم گرو شام و شما بسته حلیآن حلی همچو ستاره به سحر بگشایید
شد شکسته کمرم دست بر آرید از جیبسر زنان ندبه کنان جیب گهر بگشایید
مهره از بازو و معجر ز جبین باز کنیدیاره از ساعد و یکدانه ز بر بگشایید
موی‌بند به‌زر از موی زره‌ور ببریدعقرب از سنبلهٔ ماه‌سپر بگشایید
پس به مویی که ببرید ز بیداد فلکهمه زنار ببندید و کمر بگشایید
گیسوان بافته چون خوشه چه دارید هنوزبند هر خوشه که آن بافته‌تر بگشایید
سکهٔ روی به ناخن بخراشید چو زرخون به رنگ شفق از چشمهٔ خور بگشایید
بامدادان همه شیون به سر بام بریدز آتشین آب مژه موج شرر بگشایید
پس آن کعبهٔ دل جان چو حجر نگذاریدبه وفا زمزم خونین ز حجر بگشایید
آنک آن مرکب چوبین که سوارش قمر استره دروازه بر آن تنگ مقر بگشایید
آنک آن چشمهٔ حیوان پس ظلمات مدرتشنگان را ره ظلمات مدر بگشایید
آنک آن یوسف احمد خوی من در چه و غارزیور فخر و فر از مصر و مضر بگشایید
آنک آن تازه بهار دل من در دل خاکاز سحاب مژه خوناب مطر بگشایید
سرو سیمین قلم زن شد و در وصف رخشسر زرین قلم غالیه خور بگشایید
سرو چون مهر گیا زیر زمین حصن گرفتدر حصنش به سواران ثغر بگشایید
مادرش بر سر خاک است به خون غرق و ز نطقدم فرو بست عجب دارم اگر بگشایید
ای همه عاجز اشکال قدر ممکن نیستکه شما مشکل این غم به هنر بگشایید
عقدهٔ بابلیان را بتوانید گشادنتوانید که اشکال قدر بگشایید
این توانید که مادر به فراق پسر استپیش مادر سر تابوت پسر بگشایید
پدر سوخته در حسرت روی پسر استکفن از روی پسر پیش پدر بگشایید
تا ببیند که به باغش نه سمن ماند و نه سرودر آن باغ به آیین و خطر بگشایید
از پی دیدن این داغ که خاقانی راستچشم بند امل از چشم بشر بگشایید
جای عجز است و مرا نیست گمانی که شماگره عجز به انگشت ظفر بگشایید