شمارهٔ ۸۶ - در رثاء امام شهاب الدین
سر چه سنجد که هوش میبشودتن چه ارزد که توش میبشود
دلم از خون چو خم به جوش آمدجان چو کف ز او به جوش میبشود
منم آن بید سوخته که به مندیده راوق فروش میبشود
چون گریزد دل از بلا که جهانبر دلم تخته پوش میبشود
من ز گریه نیم خموش ولیکمرغ جانم خموش میبشود
ساقی غم که جام جام دهدعمر در نوش نوش میبشود
بختم آوخ که طفل گرینده استکه به هر لحظه روش میبشود
طفل بد را که گریهٔ تلخ استبه که در خواب نوش میبشود
خواب آشفته دیده بودم دوشعالم امشب چو دوش میبشود
آه کز مردن امام شهابآه من سخت کوش میبشود
دلم از راه گوش بیرون شدبیم آن بد که هوش میبشود
نه به دل بودم این سخن نه به گوشکه دل از راه گوش میبشود
ای دریغ ای دریغ چندان رفتکآسمان پر خروش میبشود
تف آه از دلم سرشته به خونسبحه سوز سروش میبشود
به وفاتش امام انجم راردی زر ز دوش میبشود
داغ بر دل زیاد خاقانیگر ز دل یاد اوش میبشود