شمارهٔ ۸۳ - قصیده
به جوی سلامت کس آبی نبیندرخ آرزو بینقابی نبیند
نبیند دل آوخ به خواب اهل دردیکه در دیدهٔ بخت خوابی نبیند
همه نقب دل بر خراب آید آوخچرا گنجی اندر خرابی نبیند
اگر عالم خاک طوفان بگیرددل تشنه الا سرابی نبیند
کسی برنیارد سر از جیب دولتکه در گردن از زه طنابی نبیند
دل افسرده مانده است چون نفسرد دلکه از آتش لهو تابی نبیند
رطب سبز رنگ است کی سرخ گرددکه آب مه و ماه آبی نبیند
همه عالم انصاف جویند و ندهنداز این جا کس انصاف یابی نبیند
اگر سالها دل در داد کوبدبجز بانگ حلقه جوابی نبیند
چو موقوف رزق است عمر آن نکوترکه رزق آمدن را شتابی نبیند
جهان کشت زرد وفا دارد آوخکز ابر کرم فتح بابی نبیند
به ترک سخن گفت خاقانی ایراطراز سخن را بس آبی نبیند
نگوید عزل و آفرین هم نخواندکه معشوق و مالک رقابی نبیند
لسان الطیورش فرو بست ازیراجهان را سلیمان جنابی نبیند
بسا آب کافسرده ماند به سایهکه بالای سر افتابی نبیند
بسا تین که ضایع شود در بساتینکز انجیر خواران غرابی نبیند