گنج

شمارهٔ ۸۱ - این قصیدهٔ را حرز الحجاز خوانند در کعبهٔ علیا انشاء کرده و بر بالین مقدس پیغمبر اکرم صلوات الله علیه در یثرب به پایان آورده

شب روان چو رخ صبح آینه سیما بینندکعبه را چهره در آن آینه پیدا بینند
گرچه زان آینه خاتون عرب را نگرنددر پس آینه رویم زن رعنا بینند
اختران عود شب آرند و بر آتش فکنندخوش بسوزند و صبا خوش دم از آنجا بینند
صبح دندان چو مطرا کند از سوخته عودعودی خاک ز دندانش مطرا بینند
صبح را در رداء سادهٔ احرام کشندتا فلک را سلب کعبه مهیا بینند
محرمان چون رداء صبح در آرند به کتفکعبه را سبز لباسی فلک آسا بینند
خود فلک شقهٔ دیبای تن کعبه شودهم ز صبحش علم شقهٔ دیبا بینند
دم صبح از جگر آرند و نم ژاله ز چشمتا دل زنگ پذیر آینه سیما بینند
نم و دم تیره کنند آینه، این آینه بینکز نم گرم و دم سرد مصفا بینند
ز آه سبوح زنان راه صبوحی بزننددیو را ره زدن روح چه یارا بینند
بشکنند آن قدح مه تن گردون زنارکه به دست همه تسبیح ثریا بینند
اختران از پی تسبیح همه زیر آیندکآتش دل زده در قبهٔ بالا بینند
نیک لرزانند از مؤذن تسبیح فلکاخترانی که چو تسبیح مجزا بینند
خوش دمان آن ردی صبح بشویند چو شیرکن ردا جامهٔ احرام مسیحا بینند
نه نه مشتاقان از صبح و ز شام آزادندکه دل از هر چه دو رنگی است شکیبا بینند
صبح و شام آمده گل گونه رخ و غالیه فامرو که مردان نه بدین رنگ، زنان وابینند
صبح صادق پس کاذب چکند بر تن دهرچادر سبز درد تا زن رسوا بینند
ز آبنوس شب و روز آمده بر رقعهٔ دهردو سپه کالت شطرنجی سودا بینند
لعب دهر است چو تضعیف حساب شطرنجگرچه پایان طلبندش نه همانا بینند
کی کند خاک در این کاسهٔ مینای فلککه در او آتش و زهر آبخور ما بینند
غلطم خاک چه حاجت که چو اندر نگرندهمه خاک است که در کاسهٔ مینا بینند
خاک خوران ز فلک خواری بینند چو خاکخاک بر سر همه را هیچ مگو تا بینند
بگذریم از فلک و دهر و در کعبه زنیمکاین دو را هم به در کعبه تولا بینند
ما و خاک پی وادی سپران کز تف و نمآهشان مشعله دار و مژه سقا بینند
ها ره واقصه و قصهٔ آن راه شویمکه ز برکه‌ش برکه برکه سینا بینند
بادیه بحر و بر آن بحر، چو باران ز حبابقبهٔ سیم زده حله و احیا بینند
از خفاجه به سر راه معونت یابندوز عرینه به لب چاه مواسا بینند
گرم گاهی که چو دوزخ بدمد باد سمومتف باحورا چو نکهت حورا بینند
قرصهٔ شمس شود قرصهٔ ریوند ز لطفبهر تفته جگران کافت گرما بینند
چرخ نارنج صفت شیشهٔ کافور شودکه ز انفاس مریدان دم سرما بینند
علم خاص خلیفه زده در لشکر حاجچتر شام است کز او ماه شب آرا بینند
ماه زرین زبر رایت و دستارچه زیرآفتابی به شب آراسته عمدا بینند
تاج زرین به سر دختر شاهنشه زنگباز پوشیده به گیسوش سراپا بینند
ز می از خیمه پر افلاک و ز بس فلکهٔ زربر سر هر فلکی کوکب رخشا بینند
سالکان راست ره بادیه دهلیز خطرلکن ایوان امان کعبه علیا بینند
همه شب‌های غم آبستن روز طرب استیوسف روز، به چاه شب یلدا بینند
خوشی عافیت از تلخی دارو یابندتابش معنی در ظلمت اسما بینند
برشوند از پل آتش که اثیرش خوانندپس به صحرای فلک جای تماشا بینند
بگذرند از سر موئی که صراطش دانندپس سر مائدهٔ جنت ماوا بینند
حفت الجنه همه راه بهشت آمد خارپس خارستان گلزار تمنا بینند
حفت النار همه راه سقر گلزار استباز خارستان سر تاسر صحرا بینند
شوره بینند به ره پس به سر چشمه رسندغوره یابند به رز پس می‌حمرا بینند
آب ابر است کزاو شوره فرات انگارندتاب مهر است کز او غوره منقا بینند
فر کعبه است که در راه دل و باغ امیدشوره و غورهٔ ما چشمه و صهبا بینند
تخم کاینجا فکنی کشت تو آنجا دروندجوی کامروز کنی آب تو فردا بینند
بد دلی در ره نیکی چه کنی کاهل نیازنیک را هم نظر نیک مکافا بینند
تشنگانی که ز جان سیر شوند از می عشقدل دریا کش سرمست چو دریا بینند
دیو کز وادی محرم شنود نالهٔ کوسچون حریر علمش لرزه بر اعضا بینند
گوسفند فلک و گاو زمین را به منیحاضر آرند و دو قربان مهیا بینند
پی غلط کرده چو خرگوش همه شیر دلانره به تنها شده تا کعبه به تنها بینند
آسمان در حرم کعبه کبوتروار استکه ز امنش به در کعبه مسما بینند
آسمان کو ز کبودی به کبوتر ماندبر در کعبه معلق زن و دروا بینند
این کبوتر که نیارد ز بر کعبه پریدطیرانش نه به بالا که به پهنا بینند
شقه‌ای کز بر کعبه فلکش می‌خوانندسایهٔ جامهٔ کعبه است که بالا بینند
روز و شب را که به اصل از حبش و روم آرندپیش خاتون عرب جوهر و لالا بینند
حبشی زلف یمانی رخ زنگی خال استکه چو ترکانش تتق رومی خضرا بینند
کعبه را بینند از حلقهٔ در حلقهٔ زلفنقطهٔ خالش از آن صخرهٔ صما بینند
جان فشانند بر آن خال و بر آن حلقهٔ زلفعاشقان کان رخ زیتونی زیبا بینند
مشتری عاشق آن زلف و رخ و خال شده استکه چو گردونش سراسیمه و شیدا بینند
گفتی آن حلقهٔ زلف از چه سپید است چو شیرکه ز خال سیهی عنبر سارا بینند
کعبه دیرینه عروسی است عجب نی که بر اوزلف پیرانه و خال رخ برنا بینند
حلقهٔ زلف کهن رنگ بگرداند لیکخال را رنگ همان غالیه گونا بینند
عشق بازان که به دست آرند آن حلقهٔ زلفدست در سلسلهٔ مسجد اقصی بینند
خاکپاشان که بر آن سنگ سیه بوسه زنندنور در جوهر آن سنگ معبا بینند
از پس سنگ سیه بوسه زدن وقت وداعچشمهٔ خضر ز ظلمات مفاجا بینند
گر به مکه فلک و نور مجزا دیدنددر مدینه ملک و عرض معلا بینند
خاکیان جگر آتش زده از باد سمومآب خور خاک در حضرت والا بینند
مصطفی پیش خلایق فکند خوان کرمکه مگس ران وی از شهپر عنقا بینند
عیسی از چرخ فرود آید و ادریس ز خلدکاین دو را زله ز خوان پایهٔ طاها بینند
خاصگان بر سر خوان کرمش دم نزنندز آن اباها که بر این خوانچهٔ دنیا بینند
زعفران رنگ نماید سر سکباش ولیکگونهٔ سگ مگس است آنکه ز سکبا بینند
عقل واله شده از فر محمد یابندطور پاره شده از نور تجلی بینند
عقل و جان چون یی و سین بر در یاسین خفتندتن چو نون کز قلمش دور کنی تا بینند
او گرفته ز سخن روزه و از عید سخاشصاع خواهان زکوة آدم و حوا بینند
شیر مردان به حریمش سگ کهفند همهاینت شیران که مدد ز آتش هیجا بینند
سرمهٔ دیده ز خاک در احمد سازندتا لقای ملک العرش تعالی بینند
حضرت اوست جهانی که شب و روز جهانشاخ و برگی است که آن روضهٔ غرا بینند
داد خواهان که ز بیداد فلک ترسانندداد از آن حضرت دین داور دارا بینند
بنده خاقانی و درگاه رسول الله از آنکبندگان حرمت از این درگه اعلی بینند
خاک مشکین که ز درگاه رسول آورده استحرز بازوش چو الکهف و چو کاها بینند
مصطفی حاضر و حسان عجم مدح سرایپیش سیمرغ خمش طوطی گویا بینند
گرچه حسان عجم را همه جا جای دهندجایش آن به که به خاک عربش جا بینند
گرچه در نفت سیه چهره توان دید ولیکآن نکوتر که در آیینهٔ بیضا بینند
لاف از آن روح توان زد که به چارم فلک استنی ز یبروح که در تبت و یغما بینند
یادش آید که به شروان چه بلا برد و چه دیدنکبتی کان پشه و باشه ز نکبا بینند
بس که دید آفت اعدا ز پی انس عیالمردم از بهر عیال آفت اعدا بینند
موسی از بهر صفورا کند آتش خواهیو آن شبانیش هم از بهر صفورا بینند
به فریب فلک آزرده دلش خوش نکنندتا فلک را چو دلش رنگ معزا بینند
کی توان برد به خرما ز دل کس غصهکاستخوان غصه شده در دل خرما بینند
سخنش معجز دهر آمد از این به سخنانبه خدا گر شنوند اهل عجم یا بینند
چو تمسکت به حبل الله از اول دیدندحسبنا الله و کفی آخر انشا بینند