شمارهٔ ۸۰ - مطلع دوم
نوروز برقع از رخ زیبا برافکندبر گستوان به دلدل شهبا برافکند
سلطان یک سوارهٔ گردون به جنگ دیبر چرمه تنگ بندد و هرا برافکند
بابیست و یک و شاق ز سقلاب ترکواربر راه دی کمین به مفاجا برافکند
از دلو یوسفی بجهد آفتاب و چشمبر حوت یونسی به تماشا برافکند
ماهی نهنگوار به حلقش فرو بردچون یونسش دوباره به صحرا برافکند
چشمه به ماهی آید و چون پشت ماهیانزیور به روی مرکز غبرا برافکند
آن آتشین صلیب در آن خانهٔ مسیحبر خاک مرده باد مسیحا برافکند
آن مطبخی باغ نهد چشم بر برههمچون بره که چشم به مرغی برافکند
از پشت کوه چادر احرام برکشدبر کتف ابر، جادر ترسا برافکند
چون باد زند نیجی کهسار برکشدبرخاک و خاره سندس و خارا برافکند
مغز هوا ز فضلهٔ دی در زکام بودابرش طلی به وجه مداوا برافکند
گر شب گذار داد به بزغاله روز راتا هر چه داشت قاعده عذرا برافکند
شب را ز گوسفند نهد دنبه افتابتا کاهش دقش به مدارا برافکند
در پردهٔ خماهنی ابر سکاهنیرنگ خضاب بر سر دنیا برافکند
قوس قزح به کاغذ شامی به شامگاهاز هفت رنگ بین که چه طغرا برافکند
روز از برای ثقل کشی موکب بهارپالان به توسن استر گرما برافکند
روز از کمین خود چو سکندر کشد کمانبر خیل شب هزیمت دارا برافکند
روز ارنه عکس تیغ ملک بوالمظفر استپس چون کمین به لشکر اعدا برافکند
روز ارنه تیغ خسرو مازندران شده استچون بشکند نهال ستم یا برافکند
اعظم سپهبد آنکه کشد تیغ زهر فامزهره ز شیر شرزه به هیجا برافکند
کیخسرو هدی که غلامانش را خراجطمغاج خان به تبت و یغما برافکند
حمل خزانهاش به سمرقند برنهدنزل ستانهاش به بخارا برافکند
تا بس نه دیر والی شام و شه یمنباجش به مصر و ساو به صنعا برافکند
ملک عجم به کوشش دولت بپروردنام عرب به بخشش نعما برافکند
چون ز آب خضر جام سکندر کشد به بزمگنج سکندر از پی یقما برافکند
بدر سماک نیزه که بر قلب مملکتاکسیرها ز سعد موفا برافکند
ز آن رمح مارسان ز دم کژدم فلکبیرون کند گروه به زبانا برافکند
پشت کمان و تیر چلیپا کند به رزمتا اسم روم و رسم چلیپا برافکند
شمشیر نصرت الدین چون پر جبرئیلخسف سبا به کشور اعدا برافکند
بخت کیالواشیر از نه فلک گذشتسایه به هشت جنت ماوا برافکند
نه حرف نام اوست به ده نوع حرز روحتا نقش آن، به عرض معلی برافکند
ز اشکال تیغ او قلم تیز هندسیبر سطح ماه خط معما برافکند
ترتیب قوقهٔ کله بندگانش راسترنگی که افتاب بخارا برافکند
هر شب برای طرف کمرهای خادمانشدریای چرخ لؤلؤ لالا برافکند
هر سال مه سیاه شود بر امید آنکروزیش نام خادم و لالا برافکند
آقسنقری است روز و قراسنقری است شببر هر دو نام بنده و مولا برافکند
آبای علویند کمر دار و این خلفراضی بدان که سایه به آبا برافکند
مشفق پدر، مرید پسر به بود که نخلبر تن کمر به خدمت خرما برافکند
گر بهر عزم کیان بر عراق و پارسظل همای رایت علیا برافکند
در گوش گوشوار سمعنا کشد عراقبر دوش طیلسان اطعنا برافکند
فتح آن چنان کند ید بیضای عسکرشکاسیب آن به عسکر و بیضا برافکند
ور بر فلک سوار برآید جو مصطفیزین بر براق رفعت والا برافکند
مهماز او به پهلوی سرطان کند گذارگر همتش لگام به جوزا برافکند
آنکه از جناب شاه به جنت برد نشانرشک گران به جنت ماوی برافکند
شیر فلک به گاو زمین رخت برنهدگر بر فلک نظر به معادا برافکند
گر نه بقای شاه حمایت کند، فنابیخ نژاد آدم و حوا برافکند
در مجمعی که شاه و دگر خسروان بونداو کل بود که سهم بر اجزا برافکند
آری که افتاب مجرد به یک شعاعبیخ کواکب شب یلدا برافکند
روح القدس بشیبد اگر بکر همتشپرده در این سراچهٔ اشیا برافکند
نشگفت اگر ز هوش شود موسی آن زمانکایزد به طور نور تجلی برافکند
نظارگان مصر ببرند دست از آنکیوسف نقاب طلعت غرا برافکند
از خلق یوسفیش به پیرانه سر جهانپیرایهٔ جمال زلیخا برافکند
صخره برآورد سر رفعت چو مصطفیشکل قدم به صخرهٔ صما برافکند
بس دوزخی است خصمش از آن سرخ رو شده استکآتش به زر ناسره گونا برافکند
چه خصم بر نواحی ملکش کند گذرچه خوک دم به مسجد اقصی برافکند
از تاختن عدو به دیارش چه بد کند؟یا بولهب چه وهن به طاها برافکند؟
نقصی به کاسهٔ زر پرویز کی رسدز آن خرمگس که سایه به سکبا برافکند
گردون به خصم او چه کلاه مهی دهدکس دیو را چه زیور حورا برافکند
مدبر بزاد خصمش و گوید که مقبلمبر خود چنین لقب بچه یارا برافکند
نه دمنه چون اسد نه در منه نام چو سنبله استهر چند نام بیهده کانا برافکند
دستش به نیزهای که علی الروس اژدهاستاقلیم روس را به تعدا برافکند
از نام شاه و نام بداندیش او فلکبر لوح بخت خط معما برافکند
ز آن نام فر بدین سر مسعود بر نهدزان نام اخ بدان دل دروا برافکند
هر شیر خواره را نرساند به هفت خواننام سفندیار که ماما برافکند
شاها طراز خطبهٔ دولت به نام توستنام آن بود که دولت برنا برافکند
اسم بلند هم به بلند اختری دهدچون روزگار قرعهٔ اسما برافکند
دست تو شمس و خطی تو خط استواستکاقلیم شرک را به تعزا برافکند
آری به نای جادوی فرعونی از جهانثعبان اسود و ید بیضا برافکند
گفتم که افتاب کفی، سهوم اوفتادسهم تو سهو بر دل دانا برافکند
خود آفتاب پیش سخای تو سائلی استکش لرز شرم وقت تقاضا برافکند
دارم نیاز جنت بزم تو لاجرمعم دوزخی بر این دل دروا برافکند
زی چشمهٔ حیات رسم خضروار اگرچشمم نظر به مجلس اعلی برافکند
حربا منم تو قرصهٔ شمسی، روا بودگر قرص شمس نور به حربا برافکند
زرد است روی آزم و خوش ذوق خاطرمچون زعفران که رنگ به حلوا برافکند
آزاده بندگیت رها چون کند چو دیوکو خرمن بهشت به نکبا برافکند
کس خدمتت گذارد یا خود به قحط سالاز حلق کس نوالهٔ حلوا برافکند
ملک عجم چو طعمهٔ ترکان اعجمی استعاقل کجا بساط تمنا برافکند
تن گرچه سو و اکمک از ایشان طلب کندکی مهر شه به آتسز و بغرا برافکند
زال ار چه موی چون پر زاع آرزو کندبر زاغ کی محبت عنقا برافکند
یعقوب هم به دیدهٔ معنی بود ضریرگر مهر یوسفی به یهودا برافکند
بهرام ننگرد به براهام چون نظربر خان و خوان لنبک سقا برافکند
آن کش غرض ز بادیه بیت الحرم بودکی چشم دل به حله و احیا برافکند
آن کس که یافت طوبی و طرف ریاض خلدطرفه بود که چشم به طرفا برافکند
این شعر هر که بشنود از شاعران عصرزهره ز رشک صاحب انشا برافکند
کو عنصری که بشنود این شعر آبدارتا خاک بر دهان مجارا برافکند
چندان بمان که ماه نو آید عیان ز شرقوز سوی غرب صبح تلالا برافکند
بادت سعادت ابد و با تو بخت رامهری که جان سعد به اسما برافکند
بخت تو خواب دیدهٔ بیدار تا ز امنبر چشم فتنه خواب مهنا برافکند
تو شاد خوار عافیتی تا وبای غمطاعون به طاعن حسد آوا برافکند
عدل تو آن طراز که بر آستین ملکهر روز نو طراز مثنا بر افکند
خصمان اسیر قهر تو تا هم به دست قهربنیادشان خدای تعالی برافکند