شمارهٔ ۷۸ - ایضا در مرثیهٔ خانوادهٔ خود
راز دلم جور روزگار برافکندپردهٔ صبرم فراق یار برافکند
این همه زنگار غم بر آینهٔ دلفرقت آن یار غمگسار برافکند
خانهٔ بام آسمان که سینهٔ من بودقفل غمش هجر یار غار برافکند
زلزلهٔ غم فتاد در دل ویرانسوی مژه گنج شاهوار برافکند
گنج عزیز است عمر آه که گردوننقب به گنج عزیز خوار برافکند
من همه در خون و خاک غلطم و از اشکخون دلم خاک را نگار برافکند
غصه همه قسم من فتاد که ناگاهقرعهٔ غم دست روزگار برافکند
دل به سر بیل غم درخت طرب رابیخ و بن از باغ اختیار برافکند
سوزن امید من به دست قضا بودبخیه از آنم به روی کار برافکند
رشتهٔ جان صد گرده چو رشتهٔ تب داشتغم به دل یک گره هزار برافکند
جامهٔ جان هم به دست گازر غم ماندداغ سیاهش هزار بار برافکند
در پس زانو چو سگ نشینم کایامبر دل سگجان مرا غبار برافکند
نعره زنان چون نمک بر آتشم ایراغم نمکم بر دل فگار برافکند
از دم سردم صدا به کوه درافتادلرزهٔ دریا به کوهسار برافکند
شورش دریای اشک من به زمین رفتبر تن ماهی شکنج مار برافکند
چرخ که دود دلم پلنگ تنش کردخواب به بختم پلنگوار برافکند
بستهٔ خواب است بخت و خواب مرا غمبست و به دریای انتظار برافکند
چرخ نهان کش که پرده ساز خیال استپردهٔ خاقانی آشکار برافکند