شمارهٔ ۷۷ - در ستایش شروان شاه
صورت نمیبندد مرا کان شوخ پیمان نشکندکام من اندر دل شکست امید در جان نشکند
از خام کاری خوی او افغان کنم در کوی اوگر شحنهٔ بدگوی او در حلقم افغان نشکند
گفتار من باد آیدش، خون ریختن داد آیدشگر رنج من یاد آیدش عهد من آسان نشکند
تا هجر او سوزد جگر از صبر چون سازم سپردانی که دانم این قدر کز موم سندان نشکند
زد نوک ناوک بر دلم تا خسته شد یک سر دلمهم راضیم گر در دلم سرهای پیکان نشکند
آن را که در کار آورد کارش ز رونق چون بردکان کو به جان گوهر خرد حالی به دندان نشکند
زان غمزهٔ کافر نشان ای شاه شروان الامانآری سپاه کافران جز شاه شروان نشکند
خاقانی ار خود سنجر است در پیش زلفش چاکر استگر صبر او صد لشکر است الا به مژگان نشکند