شمارهٔ ۷۵ - قصیده
مرد آن بود که از سر دردی قدم زنددرد آن بود که بر دل مردان رقم زند
آن را مسلم است تماشا به باغ عشقکو خیمهٔ نشاط به صحرای غم زند
وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوستختم وجود بر سر کتم عدم زند
از دست عشق چون به سفالی شراب خوردطعنه نخست در گهر جام جم زند
بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهدوانگه به دست راست بر آن بیش، کم زند
جایی که زلف جانان دعوی کند به کفرگمره بود که در ره ایمان قدم زند
و آنجا که نور عارض او پرده برگرفتتردامنی بود که دم از صبحدم زند
خاقانی این سراب که داند که مردوارزین خاکدان به بام جهان بر علم زند