شمارهٔ ۶۶ - مطلع سوم
تا غبار از چتر شاه اختران افشاندهاندفرش سلطانیش در برتر مکان افشاندهاند
شحنهٔ نوروز نعل نقره خنگش ساخته استهر زری کاکسیر سازان خزان افشاندهاند
رسته چون یوسف ز چاه و دلو پیشش ابر و صبحگوهر از الماس و مشک از پرنیان افشاندهاند
در رکابش هفت گیسودار و شش خاتون ردیفبر سرش هر هفت و شش عقد جمان افشاندهاند
بیست و یک پیکر که از صقلاب دارد خیلتاشگرد راه خیل او تا قیروان افشاندهاند
تا که شد نوروز سلطان فلک را میزبانعاملان طبع جان بر میزبان افشاندهاند
تا که آن سلطان به خوان ماهی آمد میهمانخازنان بحر در بر میهمان افشاندهاند
وز برای آنکه ماهی بینمک ندهد مزهابر و باد آنک نمکها پیش خوان افشاندهاند
گر بدی مه بر زمین مرده از بهر حنوطتودهٔ کافور و تنگ زعفران افشاندهاند
ور مزاج گوهران را از تناسل بازداشتطبع کافوری که وقت مهرگان افشاندهاند
خورد خواهد شاهد و شاه فلک محرور وارآن همه کافور کز هندوستان افشاندهاند
تا جهان ناقه شد از سرسام دی ماهی برستچار مادر بر سرش توش و توان افشاندهاند
باز نونو در رحمهای عروسان چمننطفهٔ روحانیان بین کز نهان افشاندهاند
مغز گردون را زکام است از دم باد شمالکابهاش از مغز بر شاخ جوان افشاندهاند
چشم دردی داشت بستان کز سر پستان ابرشیر بر اطراف چشم بوستان افشاندهاند
شاخ طفلی بود و نوخط گشت و بالغ شد کنونگرد زمرد بر عذارش زان عیان افشاندهاند
کاروان سبزه تا از قاع صف صف کرد ارمصف صف از مرغان روان بر کاروان افشاندهاند
باد مشکآلود گوئی سیب تر بر آتش استکاندر او قدری گلاب اصفهان افشاندهاند
روز و شب گرگ آشتی کردند و اینک مهر و ماهنور خود بر یوسف مصر آستان افشاندهاند
مهر و مه گوئی به باغ از طور نور آوردهاندبر سر شروان شه موسی بنان افشاندهاند
یا روانهای فریبرز و منوچهر از بهشتنور و فر بر فرق شاه کامران افشاندهاند
خسرو مشرق جلال الدین خلیفهٔ ذو الجلالکاختران بر فر قدرش فرقدان افشاندهاند
پیشکارانش خراج از هند و چین آوردهاندچاوشانش دست بر چیپال و خان افشاندهاند
آستان بوسان او کز بیژن و گرگین مهندآستین بر اردشیر و اردوان افشاندهاند
تا زبان شکل است شمشیرش همه شیران رزمبس که دندانها ز بیم آن زبان افشاندهاند
نیزه دارانش که از شیر نیستان کین کشندخون و آتش زان نی چون خیز ران افشاندهاند
نی ز آتش سوزد و اینان ز نیهای رماحدشمنان را آتش اندر دودمان افشاندهاند
زهر خندد بخت بد بر زورق آن خاکسارکاتشین قارورهاش بر بادبان افشاندهاند
سنگ، خون گرید به عبرت بر سر آن شیشهگرکز هوا سنگ عرادهش در دکان افشاندهاند
عالمی کز ابر جودش در بهار نعمتاندحاسدان را صاعقه در خان و مان افشاندهاند
خاصگان مریم از نخل کهن خرمای نوخوردهاند و بر جهودان استخوان افشاندهاند
از پی پرواز مرغ دولت او بود و بسدانها کاین نه رواق باستان افشاندهاند
وز پی افروزش بزم جلالش دان و بسنورها کاین هفت شمع بیدخان افشاندهاند
در زمین چار عنصر هفت حراث فلکتخم دولت تاکنون بر امتحان افشاندهاند
آن چنان تخمی چنین کشورستانی داد بربر چنین آید ز تخمی کانچنان افشاندهاند
گر کمندی وقتی اندر حلق سکساران رومسرکشان لشکر الب ارسلان افشاندهاند
بندگان شه کمند از چرم شیران کردهانددر کمر گاه پلنگان جهان افشاندهاند
ز آتش تیغی که خاکستر کند دیو سپیدشعله در شیر سیاه سیستان افشاندهاند
ابرها از تیغ و بارانها ز پیکان کردهاندبرقها ز آئینهٔ برگستوان افشاندهاند
تاج کیوان است نعل اسب آن تاج کیانکز سخا دست و دلش دریا و کان افشاندهاند
از صهیل اسب شیر آشوب او خرگوش واربس دم الحیضا که شیران ژیان افشاندهاند
دست و بازوش از پی قصر مخالف سوختنز آتشین پیکان شررها قصرسان افشاندهاند
گر به عهد موسی امت را گه قحط از هواباز من و سلوی سلوت رسان افشاندهاند
شکر الله کز بقای شاه موسی دست مابر شماخی میوه و مرغ جنان افشاندهاند
روشنان در عهدش از شروان مدائن کردهاندزیر پایش افسر نوشیروان افشاندهاند
تا به دور دولت او گشت شروان خیروانعرشیان فیض روان بر خیروان افشاندهاند
عاقلان دیدند آب عز شروان خاک ذلبر هری و بلخ و مرو شاهجان افشاندهاند
بر حقند آنان که با عیسی نشستند ار زرشکخاک بر روی طبیب مهربان افشاندهاند
آسمان گرید بر آنان کز درش برگشتهاندپیش غیری جان به طمع نام و نان افشاندهاند
ماه تابان کوری پروانگان را بین که جانبر نتیجه سنگ و موم و ریسمان افشاندهاند
پیش تیغش کاتش نمرود را ماند ز چرخکرکسان پر بر سر خاک هوان افشاندهاند
جنیان ترسند ز آهن لیک از عشق کفشدیدها بر آهن تیغ یمان افشاندهاند
تازیانش کابل و بلغار دارند آبخورگرد پی ز آنسوی نیل و عسقلان افشاندهاند
مغز گردون عطسه داد و حلق دریا سرفه کردزان غبار ره که ایام الرهان افشاندهاند
آتش و باد مجسم دیدهای کز گرد و خویکوه البرز از سم و قلزم زران افشاندهاند
از دو سندان چار دندان زحل درهم شکستجفتهای کز نیم راه آسمان افشاندهاند
دی غباری بر فلک میرفت گفتم کاین غبارمرکبان شه ز راه کهکشان افشاندهاند
تا فلک گفتا ز نعل مرکبانش من بهمروشنان خاک سیاهش در دهان افشاندهاند
کوکب دری است یا در دری کز هر دریدست و کلکش گاه توقیع از بنان افشاندهاند
پنج شاخ دست رادش کز صنوبر رستهاندبر جهان صد نوبر از شاخ امان افشاندهاند
تا قلم را مار گنج پادشاهی کردهانداز دهان مار گنج شایگان افشاندهاند
بر لعاب گاو کوهی دیدهٔ آهوی دشتاز لعاب زرد مار کم زیان افشاندهاند
ترجمان یوسف غیب است آن مصری قلمکاب نیل از تارک آن ترجمان افشاندهاند
گوئی آندم کز چه مغرب ره مشرق نوشتمیغ بر مهر و زحل بر زبرقان افشاندهاند
چون ز تاریکی به بلغار آمد و قندز فشانداهل بابل بر رهش نزل گران افشاندهاند
این منم یارب که در بزم چنین اسکندریچشمهٔ حیوانم از لفظ و لسان افشاندهاند
چار جوی و هشت خلدست این که در مدحش مرااز ره کلک و بنان طبع و جنان افشاندهاند
داستانی نیست در دست جهان به زین سخنراستان جان بر سر این داستان افشاندهاند
تا شب است و ماه نو گوئی که از گوی زمینگرد بر گردون ز سیمین صولجان افشاندهاند
صولجان و گوی شه باد از دل و پشت عدوکز کفش بر خلق فیض جاودان افشاندهاند
بر ولی و خصمش از برجیس و از کیوان نثارسعد و نحسی کان دو علوی در قران افشاندهاند