گنج

شمارهٔ ۶۴ - در ستایش ابو المظفر اخستان شروان شاه

صبح خیزان کاستین بر آسمان افشانده‌اندپای کوبان دست همت بر جهان افشانده‌اند
چون ز کار آب دیدند آب کار عاشقانآب می بر آتش دل هر زمان افشانده‌اند
پیش از آن کز پر فشاندن مرغ صبح آید به رقصبر سماع بلبلان عشق جان افشانده‌اند
در شکر ریز طرب بر عده داران رزاناز پی کاوین بهای کاویان افشانده‌اند
تا به دست آورده‌اند از جام و می صبح و شفقزیر پای ساقیان گنج روان افشانده‌اند
کرده‌اند از می قضای عمر و هم معلوم عمربر سر مرغان و در پای مغان افشانده‌اند
بس زر رخسار کان دریا کشان سیم کشبر صدف گون ساغر گوهر فشان افشانده‌اند
سبحه داران از پس سبوح گفتن در صبوحبر سر زنار ساغر طیلسان افشانده‌اند
خورده یک دریای بصره تا خط بغداد جامپس پیاپی دجله‌ای در جرعه دان افشانده‌اند
حرمت می را که می‌گشنیز دیگ عیش‌هاستبر سر گشنیزهٔ حصرم روان افشانده‌اند
کیسه‌های زر به برگ گندنا سر بسته‌اندبر سپهر گندناگون دست از آن افشانده‌اند
تا به پای پیل می بر کعبهٔ عقل آمده استپیل بالا نقد جان بر پیلبان افشانده‌اند
خورده اند از می رکابی چند و اسباب صلاحبر سر این ابلق مطلق عنان افشانده‌اند
چون در این میدان به دست کس عنان عمر نیستبر رکاب باده عمر رایگان افشانده‌اند
زیره آبی دادشان گیتی و ایشان بر امیدای بسا پلپل که در چشم گمان افشانده‌اند
جرعه ریز جام ایشانند گویی اخترانکانهمه در روی چرخ جانستان افشانده‌اند
خوانچه کرده چون مه و مرغان چو جوزا جفت جفتزهره‌وار از لب ثریا بی‌کران افشانده‌اند
بر بط آبستن تن و نالان دل و مردان به طبعجان بر آن آبستن فریاد خوان افشانده‌اند
چنگ همچون جره‌باز ازرق و کبکان بزمدل بر آن ازرق وش بلبل فغان افشانده‌اند
پس در آن مجمر که در تربیع منقل کرده‌انداولین تثلیث مشک و عود و بان افشانده‌اند
دفع سرما را قفس کردند زاهن پس در اوبچهٔ طاووس علوی آشیان افشانده‌اند
مجلس انس حریفان را هم از تصحیف انسدر تنور آن کیمیای جان جان افشانده‌اند
چون شرارش را علم بر ابر سنبل گون رسیدتخم گل گوئی ز شاخ ارغوان افشانده‌اند
یا زمین شد خایه و ابر سیه شد ماکیانآنگه ارزن ریزه پیش ماکیان افشانده‌اند
رومیان بین کز مشبک قلعهٔ بام آسماننیزه بالا از برون خونین سنان افشانده‌اند
شکل خان عنکبوتان کرده‌اند آنگه به قصدسرخ زنبوران در آن شوریده خان افشانده‌اند
کرده‌اند از زادهٔ مریخ عقرب خانه‌ایباز مریخ زحل خور در میان افشانده‌اند
چتر زرین چون هوا بگرفت گوئی بر فلکعکس شمشیر شه خسرونشان افشانده‌اند
یا گهرهائی که در افسر نشاند افراسیابپیش شروان شاه کیخسرو نشان افشانده‌اند