شمارهٔ ۵۷ - قصیده
بس بس ای طالع خاقانی چندچند چندش به بلا داری بند
جو به جو راز دلش دانستیکه به یک نان جوین شد خرسند
مدوانش که دوانیدن تومرکب عزم وی از پای فکند
مرغ را چون بدوانند نخستبکشندش ز پی دفع گزند
به ازو مرغ نداری، مدوانور دوانیدی کشتن مپسند
کس ندیده است نمد زینش خشکسست شد لاشه به جاییش ببند
مچشانش به تموز آب سقرمفشان بر سر آتش چو سپند
فصل با حورا، آهنگ به شاموصل با حوران خوشتر به خجند
هم توانیش به تبریز نشاندهم توانیش ز شروان بر کند
طفلخو گشت میازارش بیشبر چنین طفل مزن بانگ بلند
دایگی کن به نوازش که نزادپانصد هجرت ازو به فرزند
نیست جز اشک کسش هم زانونیست جز سایه کسش هم پیوند
حکم حق رانش چون قاضی خوینطق دستانش چون پیر مرند
از برون در خوی خوییش مداروز درونش دل مجروح مرند