گنج

شمارهٔ ۵۶ - قصیده

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ند۱۳ بیت
لطف ملک العرش به من سایه برافکندتا بر دل گم بوده مرا کرد خداوند
دل گفت له الحمد که بگذشتم از آن خوفجان گفت له الفضل که وارستم ازین بند
چون کار دلم ساخته شد ساختم از خودشیرین مثلی بشنو و با عقل بپیوند
مردی به لب بحر محیط از حد مغربسر شانه همی کرد و یکی موی بیفگند
برخاست از آنجا و سفر کرد به مشرقباد آمد و باران زد و جایش بپراکند
مرد از پی سی سال گذر کرد بر آنجایبرداشت همان موی و بخندید بر آن چند
حال تن خاقانی و اندیشهٔ ابخازاین است و چنین به مثل مرد خردمند
ابخاز حد مغرب و درگاه ملک بحرمسکین تن نالانش به مویی شده مانند
آخر به کف آمد تن نالانش دگربارگر خصم بر این نادره می‌خندد گو خند
اکنون من و این نی که سر ناخن حور استکان نی که بن ناخن من داشت جهان کند
اینک دهنم بر صفت گنبدهٔ گلاین گنبد فیروزه به یاقوت و زر آکند
خرسند نگردد به همه ملک ری اکنونآن دل که همی بود به خرسندی خرسند
خاقانی و خاقان و کنار کُر و تفلیسجیحون شده آب کر و تفلیس سمرقند