شمارهٔ ۵۲ - در رثاء زوجهٔ خود
دیر خبر یافتی که یار تو گم شدجام جم از دست اختیار تو گم شد
خیز دلا شمع برکن از تف سینهآن مه نو جوی کز دیار تو گم شد
حاصل عمر تو بود یک ورق کامآن ورق از دفتر شمار تو گم شد
نقش رخ آرزو به روی که بینیکآینهٔ آرزو نگار تو گم شد
از ره چشم و دهان به اشک و به نالهراز برون ده که رازدار تو گم شد
چشم تو گر شد شکوفه بار سزد زانکمیوهٔ جان از شکوفهزار تو گم شد
چشم بد مردمت رسید که ناگاهمردم چشم تو از کنار تو گم شد
نوبت شادی گذشت بر در امیدنوبت غم زن که غمگسار تو گم شد
هر بن مویت غمی و ناله کنان استهر سر مویت که آه یار تو گم شد
زخم کنون یافتی ز درد هنوزتنیست خبر کان طبیب کار تو گم شد
منت گیتی مبر به یک دو نفس عمرکانکه ز عمر است یادگار تو گم شد
بار سبو چون کشی که آب تو بگذشتبیم رصد چون بری که بار تو گم شد
خون خور خاقانیا مخور غم روزیروز به شب کن که روزگار تو گم شد