گنج

شمارهٔ ۴۹ - قصیده

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ابمینرسد۱۱ بیت
تشنهٔ دل به آب می‌نرسددیده جز بر سراب می‌نرسد
قصهٔ درد من رسید به توچون بخوانی جواب می‌نرسد
روی چون آب کرده‌ام پر چینکز تو رویم به آب می‌نرسد
نرسم در خیال تو چه عجبکه مگس در عقاب می‌نرسد
کی وصالت رسد به بیداریکه خیالت به خواب می‌نرسد
نرسد بوی راحتی به دلمور رسد جز عذاب می‌نرسد
دوست را دشمنی و دشمن دوستجز مرا این عقاب می‌نرسد
دل و عمرم خراب گشت و ز توعوض یک خراب می‌نرسد
برسد گوئی از پس وعدهآن خود از هیچ باب می‌نرسد
برسد میوه‌ای است در باغتکه به هیچ آفتاب می‌نرسد
از لب نوش تو به خاقانیقسم جز زهر ناب می‌نرسد