گنج

شمارهٔ ۴۷ - مطلع دوم

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: راندازد۵۳ بیت
دل به سودای تو سر اندازدسر ز عشقت کله براندازد
چون تو هر هفت کرده آیی حوربر تو هر هفت زیور اندازد
به تو وزلف کافرت ماندترک غازی که چنبر اندازد
منم آن مرغ کذر افروزدخویشتن را در آذر اندازد
طالعم از برت برون انداختگر بنالم برون‌تر اندازد
کیست کز سرنبشت طالع منسرگذشتی به داور اندازد
چشم من در نثار بالایتهم به بالات گوهر اندازد
زیر پای غم تو خاقانیپیل بالا سر و زر اندازد
عقل او گوهر ار زجان داردپیش شاه مظفر اندازد
شه قزل ارسلان که در صف شرعتیغ عدلش سر شر اندازد
سگ درگاه او قلادهٔ حکمدر گلوی غضنفر اندازد
همتش که اجری مسیح دهدطوق در حلق قیصر اندازد
آتش تیغ او گه پیکارشعله در قصر قیصر اندازد
بحر اخضر نیرزد آن قطرهکز سر کلک اسمر اندازد
آسمان در نثار ساغر اوسبحهٔ سعد اکبر اندازد
خنجر او چو حربهٔ مهدی استکه به دجال اعور اندازد
دور نه چرخ بهر اقطاعشقرعه بر هفت کشور اندازد
تیر چون در کمان نهد بحری استکه نهنگ شناور اندازد
دام ماهی شود ز زخم نهنگگر به سد سکندر اندازد
چون کشد قوس جو زهر بینیکه به جوزای ازهر اندازد
اسد از سهم ناخنان ریزدعقرب از بیم نشتر اندازد
از شکوه همای رایت شاهکرکس آسمان پر اندازد
دهر دربان اوست بر خدمشناوک ظلم کمتر اندازد
آنکه در کعبه اعتکاف گرفتسنگ چون بر کبوتر اندازد
دولتش را ز قصد خصم چه باکگر هوس‌های منکر اندازد
اینت نادان که آتش افروزدخویشتن در شرر در اندازد
نصرتش رهبر است و رهرو ملکرای با رای رهبر اندازد
یاری از کردگار دان که رسولخاک در روی کافر اندازد
گر مخالف معسکری سازدطعنه‌ای در برابر اندازد
بخت شه چرخ را فرود آردکآتش اندر معسکر اندازد
بد سگالش کجا ز بحر نیازکشتی جان به معبر اندازد
دست رحمت کجا زند در آنکتیغ او دست جعفر اندازد
خصم فرعونی ار به کینهٔ شاهآلت سحر بیمر اندازد
ید بیضای شاه موسی واراژدهای فسون خور اندازد
بخت، صیاد پیشه‌ای است که صیدنه به زوبین و خنجر اندازد
قصر جان را مهندس قدرتنه به پرگار و مسطر اندازد
شه چو چوگان زند سلیمان واررین بر آن باد صرصر اندازد
جفت و طاق سپهر درشکندجفته‌ای کان تکاور اندازد
بشکند سنبله به پای چنانکداس من چشم اختر اندازد
گه گه از ننگ آهن ار نعلیزآن سم راه گستر اندازد
میخش از روم در عرب فکندگردش از چین به بربر اندازد
نعش از آن گرد سندسی سازدبر سر هر سه دختر اندازد
دشمن بد نهاد فعل سگیبر شه شیر پیکر اندازد
دیو کژ کژ به مردم اندیشدفحل بد بد به مادر اندازد
مغ که از رخ نقاب شرم انداختناحفاظی به خواهر اندازد
دست نمرود بین که ناک کفردر سپهر مدور اندازد
سنگ تهمت نگر که دست یهودبر مسیح مطهر اندازد
به رعیت ملک همان انداختکه به امت پیمبر اندازد
لاجرم امتش همان خواهندکه به مختار حیدر اندازد
تا زمین بر کتف ز خلعت روزطیلسان مزعفر اندازد
تا سپهر از ستارگان بر سرشب گهر تاب معجر اندازد
دولتش باد تا بساط جلالبر زمین مکدر اندازد
قدرتش باد تا طراز کمالبر سپهر معمر اندازد