گنج

شمارهٔ ۴ - در حکمت و موعظه و مدح خاتم الانبیا (ص)

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ا۷۴ بیت
سریر فقر تو را سر کشد به تاج رضاتو سر به جیب هوس درکشیده‌ اینت خطا
بر آن سریر سر بی‌سران به تاج رسیدتو تاج بر سری از سر فرو نهی عمدا
سر است قیمت این تاج گر سرش داریبه من یزید چنین تاج سر بیار بها
تو را چو شمع ز تن هر زمان سری رویدسری که دردسر آرد بریدن است دوا
نگر که نام سری بر چنین سری ننهیکه گنبد هوس است این و دخمهٔ سودا
سری دگر به کف آور که در طریقت عشقسزاست این سر سگسار سنگساری را
چرا چو لالهٔ نشکفته سر فکنده نه‌ایکه آسمان ز سر افکندگی است پا برجا
تو را میان سران کی رسد کُله داریز خون حلق تو خاکی نگشته لعل قبا
یتیم‌وار در این تیم ضایع است دلتبرو یتیم نوازی بورز چون عنقا
دلی طلب کن بیمار کردهٔ وحدتچو چشم دوست که بیماری است عین شفا
مگر شبی ز برای عیادت دل توقدم نهد صفت ینزل الله از بالا
بر آستانهٔ وحدت سقیم خوش‌تر دلبه پالکانهٔ جنت عقیم به حورا
مقامری صفتی کن طلب که نقش قماردو یک شمارد، گرچه دو شش زند عذرا
تو را مقامر صورت کجا دهد انصافتورا هلیلهٔ زرین کجا برد صفرا
به ترک جاه، مُقامر ظریف‌تر درویشبه خوان شاه، مزعفر لطیف‌تر حلوا
سواد اعظمت اینک ببین مقام خردجهاد اکبرت اینک بدر مصاف هوا
میان خاک چه بازی سفال کودک‌وارسرای خاک به خاکی بباز مرد آسا
زر نهاد تو چون پاک شد به بوتهٔ خاکنه طوق و تاج شود چون شود ز بوته جدا
زری که گوی گریبان جبرئیل سزدرکاب پای شیاطین مکن که نیست سزا
چو گل مباش که هم پوست را کفن سازیچو لاله باری اول ز پوست بیرون آ
به دست همت طغرای بی‌نیازی دارکه هر دو کون تو داری چو داری این طغرا
ره امان نتوان رفت و دل رهین املرفوگری نتوان کرد و چشم نابینا
تو را امان ز امل به که اسب جنگی رابه روز معرکه برگستوان به از هَرّا
تو را که رشتهٔ ایمان ز هم گسست امروزسحاء خط امان از چه می‌کنی فردا
تو را ز پشتی همت به کف شود ملکتبلی ز پهلوی آدم پدید شد حوا
چو همت آمد هر هشت داده به جنتچو وامق آمد هر هفت کرده به عذرا
خروش و جوش تو از بهر بود و نابود استکه از سر دو گروهی است شورش و غوغا
به بوی بود دو روزه چرا شوی خرسندکه بدو حال محال است و مهر کار فنا
به بند دهر چه ماندی بمیر تا برهیکه طوطی از پی این مرگ شد ز بند رها
چو باشه دوخته چشمی به سوزن تقدیرچو لاشه بسته گلوئی به ریسمان قضا
چه خوش حیات و چه ناخوش چو آخر است زوالچه جعد ساده چه پُر خم چو خارج است نوا
نجسته فقر، سلامت کجا کنی حاصل؟نگفته بسم به الحمد چون کنی مبدا؟
دمیده در شب آخر زمان سپیدهٔ حشرپس از تو خفتن اصحاب کهف نیست روا
مسافران به سحرگاه راه پیش کنندتو خواب بیش کنی اینت خفتهٔ رعنا
به خواب دایم جز سیم و زر نمی‌بینیببین که زر همه رنج است و سیم جمله عنا
تو را که از مل و مال است مستی و هستیخمار و خواب تو را صور نشکند به صدا
میان بادیه‌ای هان و هان مخسب ار نهعرابیان ز تو هم سر برند و هم کالا
غلام آب رزانی نداری آب روانرفیق صاف رحیقی نه‌ای به صف صفا
به کار آبی و دین با دل و تنت گویانکه کار آب شما برد آب کار شما
بهینه چیز که آن کیمیای دولت توستز همنشینی صهبا هَبا شده است هَبا
خرد به ماتم و تن در نشاط خوش نبودکه دیو جلوه کند بر تو و پری رسوا
برو نخست طهارت کن از جماع الاثمکه کس جنب نگذارند در جناب خدا
مجرد آی در این راه تا زحق شنویاِلَیّ عبدی اینجا نزول کن اینجا
ز چار ارکان برگرد و پنج ارکان جویکه هست فایده زین پنج پنج نوبت لا
ز نُه خراس برون شو به کوی هشت صفاتکه هست حاصل این هشت هشت باغ بقا
اگر ز عارضهٔ معصیت شکسته دلیتو را شفاعت احمد ضمان کند به شفا
به یک شهادت سربسته مرد احمد باشکه پایمرد سران اوست در سرای جزا
پی ثنای محمد برآر تیغ ضمیرکه خاص بر قد او بافتند دِرع ثنا
زبان بسته به مدح محمد آرد نطقکه نخل خشک پی مریم آورد خرما
بهینه سورت او بود و انبیا ابجدمهینه معنی او بود و اصفیا اسما
اگرچه بعد همه در وجودش آوردندقدوم آخر او بر کمال اوست گوا
نه سورت از پی ابجد همی شود مرقومنه معنی از پی اسما همی شود پیدا
نه روح را پس ترکیب صورت است نزولنه شمس را ز پس صبح صادق است ضیا
نه سبزه بردمد از خاک وانگهی سوسننه غوره دررسد از تاک وانگهی صهبا
گه ولادتش ارواح خوانده سورهٔ نورستاره بست ستاره سماع کرد سما
بکوفت موکب اقبال مرکب اجرامببست قبهٔ زربفت قبهٔ مینا
چو نقل کرد روانش، مسافر ملکوتبرای عزّش بر عرش خرقه کرد وِطا
درید جوزا جیب و برید پروین عِقدگذاشت مهر دواج و فکند صبح لوا
ز بوی خلقش حبل‌الورید یافت حیاتز فر لطفش حبل‌المتین گرفت بها
به وقت مکرمه بحر کفَش چو موج زدیحباب‌وار بدی هفت گنبد خضرا
سزد که چون کف او نشر کرد نشرهٔ جودروان حاتم طی، طی کند بساط سخا
ز بارگاه محمد ندای هاتف غیببه من رسید که خاقانیا بیار ثنا
ز خشک آخور خذلان برست خاقانیکه در ریاض محمد چرید کشت رضا
مراد بخشا در تو گریزم از اخلاصکزین خراس خسیسان دهی خلاص مرا
مرا تو باش که از ما و من دلم بگرفتبرآر تیغ عنایت نه من گذار و نه ما
کلید رحمتم آخر عطا فرست چنانکه گنج معرفت اول هم از تو بود عطا
گوا توئی که ندارم به کاه برگی، برگبه اهل بیت ز من چون رسد نوال و نوا
چو قرصهٔ جو و سرکه نمی‌رسد به مسیحکجا رسد به حواری خُواره و حلوا
مرا ز خطهٔ شروان برون فکن ملکاکه فُرضه‌ای است در او صد هزار بحر بلا
مرا کنف کفن است الغیاث از این موطنمرا مقر سقر است الامان از این منشا
بر مهان نشوم ور شوم چو خاک مهینغم گیا نخورم ور خورم به کوه، گیا
از این گره که چو پرگار دزد بدراهنددلم چو نقطهٔ نون است در خط دنیا
گرفته سرشان سرسام و جسمشان ابرصز سام ابرص جانکاه‌تر به زهر جفا
مرا به باطل محتاج جاه خود شمرندبه حق حق که جز از حق مراست استغنا