شمارهٔ ۳ - در پند و اندرز و مدح پیامبر بزرگوار
عروس عافیت آنگه قبول کرد مراکه عمر بیشبها دادمش به شیربها
چو کشت عافیتم خوشه در گلو آوردچو خوشه باز بریدم گلوی کام و هوا
خروس کنگرهٔ عقل پر بکوفت چو دیدکه در شب امل من سپیده شد پیدا
چو ماه سی شبه ناچیز شد خیال غرورچو روز پانزده ساعت کمال یافت ضیا
مسیح وار پی راستی گرفت آن دلکه باژ گونه روی بود چون خط ترسا
ز مرغزار سلامت دل مراست خبرکه هم مسیح خبر دارد از مزاج گیا
مرا طبیب دل اندرز گونهای کرده استکز این سواد بترس از حوادث سودا
به تلخ و ترش رضا ده به خوان گیتی برکه نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا
اسیر طبع مخالف مدار جان و خردزبون چارزبانی مکن دو حور لقا
که پوست پارهای آمد هلاک دولت آنکه مغز بیگنهان را دهد به اژدرها
مرا شهنشه وحدت ز داغگاه خردبه شیب و مِقرعه دعوت همی کند که بیا
از این سراچهٔ آوا و رنگ دل بگسلبه ارغوان دِه رنگ و به ارغنون آوا
در این رصدگه خاکی چه خاک میبیزینه کودکی نه مُقامر، ز خاک چیست تو را؟
به دست آز مده دل که بهر فرش کنشتز بام کعبه ندُزدند مکّیان دیبا
به بوی نفس مکن جان که بهر گردن خوککسی نبُرَّد زنجیر مسجد اقصا
ببین که کوکبهٔ عمر خضروار گذشتتو بازمانده چو موسی به تیه خوف و رجا
پریر نوبت حج بود و مهد خواجه هنوزاز آن سوی عرفات است چشم بر فردا
به چاه جاه چه افتی و عمر در نقصانبه قصد فصد چه کوشی و ماه در جوزا
برفت روز و تو چون طفل خرمی آرینشاط طفل نماز دگر بود عذرا
چو عمر دادی دنیا بده که خوش نبودبه صد خزینه تبذُر به دانگی استقصا
دو رنگی شب و روز سپهر بوقلمونپرند عمر تو را میبرند رنگ و بها
دو چشمهاند یکی قیر و دیگری سیمابشب بنفشهوش و روز یاسمین سیما
تو غرق چشمهٔ سیماب و قیر و پنداریکه گرد چشمهٔ حیوان و کوثری به چرا
جهان به چشمی ماند در او سیاه و سپیدسپید ناخنه دارد و سیاه نابینا
ببر طناب هوس پیش از آنکه ایامتچهار میخ کند زیر خیمهٔ خضرا
به صور نیم شبی درفکن رواق فلکبه ناوک سحری برشکن مصاف فضا
جهان به بوالعجبی تا کیاَت نماید لعببه هفت مهرهٔ زرین و حقهٔ مینا
تو را به مهره و حقه فریفتند ایراکچو حقه بیدل و مغزی چو مهره بی سر و پا
فریب گنبد نیلوفری مخور که کنوناجل چو گنبد گل برشکافدت عمدا
ز خشک سال حوادث امید امن مدارکه در تموز ندارد دلیل برف هوا
چه جای راحت و امن است دهر پر نکبتچه روز باشه و صید است و دشت پر نکبا
مگو که دهر کجا خون خورد که نیست دهانشببین به پشه که زوبین زن است و نیست کیا
مساز عیش که نامردم است طبع جهانمخور کرفس که پر کژدم است بوم و سرا
ز روزگار وفا هم به روزگار آیدکه حِصرم از پس شش ماه میشود صهبا
چه خوش بوی که درون وحشت است و بیرون غمکجا روی که ز پیش آتش است و پس دریا
خوشی طلب کنی از دهر، ساده دل مرداکه از زکات ستانان زکات خواست عطا
سلاح کار خود اینجا ز بی زبانی سازکه بی زبانی دفع زَبانیه است آنجا
چو خوشه چند شوی صد زبان نمیخواهیکه یکزبان چو ترازو بوی به روز جزا
در این مقام کسی کو چو مار شد دو زبانچو ماهی اَست بریده زبان در آن ماوا
خرد خطیب دل است و دماغ منبر اوزبان به صورت تیغ و دهان نیام آسا
درون کام نهان کن زبان که تیغ خطیببرای نام بود در برش نه بهر وَغا
زبان به مهر کن و جز به گاهِ لا مگشایکه در ولایت قالوا بلی رسی از لا
دو اسبه بر اثر لا بران بدان شرطیکه رَخت نفکنی الّا به منزل الّا
مگر معاملهٔ لا اله الا اللهدرم خریدِ رسول اللهت کند به بها
زبان ثناگر درگاه مصطفی خوشترکه بارگیر سلیمان نکوتر است صبا
ثنای او به دل ما فرو نیاید از آنکعروس سخت شگرف است و حجله نازیبا
سپید روی ازل مصطفی است کز شرفشسیاه گشت به پیرانه سر، سر دنیا
فلک به دایگی دین او در این مرکززنی است بر سر گهوارهای بمانده دوتا
دمش خزینهگشای مجاهز ارواحدلش خلیفهٔ کتّاب علّم الاسما
به پیش کاتب وحیش دوات دار، خردبه فرق حاجب بارش نثار بار خدا
هزار فصل ربیعش جنیبهدار جمالهزار فضل ربیعش خریطهدار سخا
زبان در آن دهن پاک گوئیا که مگرمیان چشمهٔ خضر است ماهیی گویا
دو شاخ گیسوی او چون چهار بیخ حیاتبه هر کجا که اثر کرد اخرجالمرعی
نه باد گیسوی او ز آتش بهار کم استکه آب و گل را آبستنی دهد ز نما
عروس دهر و سرور جهان نخواست از آنکنداشت از غم امت به این و آن پروا
از این حریف گلو بُر حذر گُزید حذروز این اَبای گلوگیر اِبا نمود اِبا
چهار یارش تا تاج اصفیا نشدندنداشت ساعدِ دین یاره داشتن یارا
الهی از دل خاقانی آگهی که در اوخزینه خانهٔ عشق است در به مهر رضا
از آن شراب که نامش مفرح کرم استبه رحمت این جگر گرم را بساز دوا
ز هرچه زیب جهان است و هرکه ز اهل جهانمرا چو صفر تهی دار و چون الف تنها
قنوت من به نماز و نیاز در این استکه عافنا و قنا شرّ ما قضیت لنا
مرا به منزل الّا الذین فرود آورفرو گشای ز من طمطراق الشَعرا
یقین من تو شناسی ز شک مختصرانکه علم توست شناسای ربّنا ارنا
مرا ز آفت مشتی زیاد باز رهانکه بر زنای زن زید گشتهاند گوا
خلاص ده سخنم را ز غارت گرهیکه مولعاند به نقش ریا و قلب ریا
به روز حشر که آواز لاتخف شنوندبه گوش خاطر ایشان رسان که لابُشری
چو کاسه باز گشاده دهان ز جوعالکلبچو کوزه پیش نهاده شکم ز استسقا
اگر خسیسی بر من گران سر است رواستکه او زمین کثیف است و من سمای سنا
گر او نشسته و من ایستادهام شایدنشسته باد زمین و ستاده باد سما
ور او به راحت و من در مشقتم چه عجبکه هم زمین بود آسوده و آسمان دَروا
سخن به است که ماند ز مادر فکرتکه یادگار هم اسما نکوتر از اسما