گنج

شمارهٔ ۳۱ - در مدح خواجه همام الدین حاجب و یاد کردن از مرگ منوچهر

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انماست۵۱ بیت
شهری به فتنه شد که فلانی از آن ماستما عشق باز صادق و او عشق دان ماست
آنجا که دست ماست درو حلقه زان اوستوانجا که پای اوست سر و سجده زان ماست
هر دل که زیر سایهٔ زلفش نشان دهندمرغی است پر بریده که از آشیان ماست
تا بر درش به داغ سگی نامزد شدیمگردون درم خرید سگ پاسبان ماست
با ترک تاز شحنهٔ عشقش میان جانسلطان عقل هندوی جان بر میان ماست
پیغام دادمش که نشانی بدان نشانکز گاز بر کنارهٔ لعلت نشان ماست
مگذار کاتشی شده بر جان ما زنداین هجر کافر تو که آفت رسان ماست
هم خود ز روی لطف جوابم نوشت و گفتخاقانیا مترس که جان تو جان ماست
ما طفل وار سر زده و مرده مادریماقبال پهلوان عجم دایگان ماست
ما بیدقیم و مات عری گشته شاه مامیر اجل نظارهٔ احوال دان ماست
شروان و بای ظلم گرفته است و قحط عدلانصاف تاج بخش کیان میزبان ماست
عادل همام دولت و دین مرزبان ملککز عدل او مبشر مهدی زمان ماست
دین لاف زد زمانک اسفاهدار گفتدولت زبان گشاد که این مرزبان ماست
دولت به گوش عزم تو این رمز گفته استکاندر رکاب تو ملکان هم عنان ماست
اسلام فخر کرد به دور همام و گفتملت درست پهلو ازین پهلوان ماست
نازند روشنان فلک در قران سعدکاین سعدها ز مهتر صاحب قران ماست
لافند مادران گهر در مزاج صلحکاین صلح ما ز میر سپهر آستان ماست
تا میر حاجب افسر حجاب روزگاربرداشت آن حجاب که بند روان ماست
ما زله خوار مائدهٔ میر حاجبیمنعمان روزگار طفیلی خوان ماست
از مدحتش که زنده کن دوستان اوستتا نفخ صور صور دوم در دهان ماست
خصم ار بزرجمهری یا فسردگی کندتایید میر باد که حرز امان ماست
ما را چه باک مزدک و بیم بزرجمهرچون کیقباد قادر و نوشین روان ماست
ما کاروان گنج روان را روان کنیمکاقبال میر بدرقهٔ کاروان ماست
بخت همام گفت که ما را همای دانکز مغز کرکسان فلک استخوان ماست
رمح همام گفت که عنقا ز زخم مابریان شود که بابزن او سنان ماست
تیغ همام گفت که ما اعجمی تنیمدر معرکه زبان ظفر ترجمان ماست
تیز همام گفت که ما اژدها سریمتا طاق گنج خانهٔ نصرت کمان ماست
رخش همام گفت که ما باد صرصریممفلوج گشته کوه ز زور و توان ماست
گرز همام گفت که ما کوه آهنیمنقرس گرفته باد ز زخم گران ماست
عدل همام گفت که ما حرز امتیمما در ضمان خلق و خدا در ضمان ماست
رای همام گفت که ما حصن دولتیمکز هشت چشم چار ملک دیده بان ماست
دست همام گفت که ما ابر رحمتیمهمت محیط ما و سخا آسمان ماست
آن بلبل همای فر زاغ فرق بینکو خاص گلستان خواص بنان ماست
روز و شب است ابلق دو رنگ و گفته‌اندکز نام پهلوان عجم داغ ران ماست
پرز پلاس آخور خاص همام دیندستارچهٔ معنبر و برگستوان ماست
کیخسرو است شاه و همام است زال زرمهلان او تهمتن توران ستان ماست
ما امتیم و شاه رسول است و او عمرفرزند او که فرخ علی کامران ماست
ای مرزبان کشور پنجم که درگهتهفتم سپهر ما نه که هشتم جنان ماست
بعد از هزار دور تو را یافت چرخ و گفتپیرانه سر وجود تو بخت جوان ماست
از خاک درگهت به مکانی رسیده‌ایمکامروز عرش را همه رشک از مکان ماست
گر جان ما به مرگ منوچهر غم زده استتو دیر زی که دولت تو غم نشان ماست
گر معتقدتر از تو شنیدیم هیچ میرپس اعتقاد رافضیان رسم و سان ماست
گر شیردل از تو شناسیم هیچ مردمندیل حیض سگ صفتان طیلسان ماست
محمود همتی تو و ما مدح خوان توشاید که جان عنصری اشعار خوان ماست
مداح توست و مخلص توست و مرید توستتا طبع ما و سینهٔ ما و روان ماست
هر چند این قصیده گواهی است راست گویبر دعوی وفاق تو کاندر نهان ماست
اخلاص و صدق و منقبه داریم و خود نداشتغدر و نفاق و منقصه تا خاندان ماست
ما را گمان فتد که بمانی هزار سالمعلوم صد هزار یقین در گمان ماست
نوروز را به خدمت صدرت مبارکی استوز مدحتت مبارکی دودمان ماست
منشور حاجبی و امیریت تازه گشتوین تازگی ز بهر صلاح جهان ماست
گوئیم جاودانت بقاباد و این دعاستآمین پس از دعا مدد جاودان ماست