شمارهٔ ۲۹ - در مدح دستور اعظم مختار الدین
دل صید زلف اوست به خون در نکوتر استوان صید کان اوست نگونسر نکوتر است
برد آب سنگ من، من از آن سنگ دربرمعاشق چو آب و سنگ ببر در نکوتر است
رنجور سینهام لب و زلفش دوای منکاین درد را بنفشه به شکر نکوتر است
در چشمش آب نی و رخ از شرم خوی زدهبادام خشک خوش تر و گل، تر نکوتر است
خوی بدش که بازستاند مرا ز منآن خوی بد ز هرچه نکوتر نکوتر است
در تختهنرد عشق فتادم به دستخونمهره به دست و خانه به ششدر نکوتر است
امسال نوبر دل خاقانی است عشقخوش میوهای است عشق و به نوبر نکوتر است
خاقانیا زر و زر ازین شعر و شعر چندشعر ارچه کیمیاست ازو زر نکوتر است
طبعت که کیمیای زر روزگار از اوستبر صدر روزگار ثناگر نکوتر است
دستور اعظم افسر دارندگان ملککز ظل عرش بر سرش افسر نکوتر است
مختار دین نظام ممالک که رای اواز آسمان قویتر و ز اختر نکوتر است
راز عقول و مشکل ارواح کشف اوستاسرار علم مطلقش از بر نکوتر است
هست آفتاب دولت سلجوقیان به عدلاکسیر گنج ملک به گوهر نکوتر است
در عهد این خلف دل اسلافش از شرفبر قبهٔ مسیح مجاور نکوتر است
مختار، گوهر آمد و اسلافش آفتاباز آفتاب، زادن گوهر نکوتر است
بر افسر ملوک نشاندش سپهر از آنکفرزند آفتاب بر افسر نکوتر است
در خطبهٔ کرم لقبش صدر عالم استبر مهر ملک صدر مظفر نکوتر است
سنگی است حلم او که نگردد ز سیل خشمآن سنگ در ترازوی محشر نکوتر است
محضر کنم که او ظفر دین مصطفاستعدلش پی گواهی محضر نکوتر است
دین چیست عدل پس تو در عدل کوب از آنکعدل از پی نجات تو رهبر نکوتر است
عدل است و بس کلید در هشتم بهشتکز عدل بر گشادن این در نکوتر است
عدل است و دین دوگانه ز یک مادر آمدهفهرست ملک ازین دو برادر نکوتر است
هرجا که عدل سایه کند رخت دین بنهکاین سایبان ز طوبی اخضر نکوتر است
هرجا که عدل خیمه زند کوس دین بزنکاین نوبتی ز چرخ مدور نکوتر است
هر که از تف سموم بیابان ظلم جستعدلش سقای برکهٔ کوثر نکوتر است
سر سامی است عالم و عدل است نضج اونضج از دوای عافیت آور نکوتر است
تاریخ کیقباد نخواندی که در سیرعدلش ز فضل عاطفه گستر نکوتر است
احکام کسروی نشنیدی که در سمرعدلش ز عقل مملکه پرور نکوتر است
افسانه شد حدیث فریدون و بیوراسبزآن هر دوان کدام به مخبر نکوتر است
این داد کرد و آن ستم آورد عاقبتهم حال دادگر ز ستمگر نکوتر است
امروز عدل بر در مختار دان و بسایدر طلب که این طلب ایدر نکوتر است
کسری و جعفری است که یک قطره همتشاز هفت بحر کسری و جعفر نکوتر است
از خواجهٔ زمین و درت هفتم آسماندر سایهٔ تو چارم کشور نکوتر است
از خواجگی چه فخر تو را کز کمال قدرهر حاجبت ز خواجهٔ سنجر نکوتر است
شهباز ملکی و ز پی نامه بردنتسیمرغ در محل کبوتر نکوتر است
آذین باغ دولت و هارون درگهتاز قصر قیصریه و قیصر نکوتر است
ای حیدر زمانه به کلک چو ذوالفقارنام فلک به صدر تو قنبر نکوتر است
خاقانیی که نایب حسان مصطفی استمداح بارگاه تو حیدر نکوتر است
جاندار تو رضای حق است و دعای خلقکاین دو ز صد سریت لشکر نکوتر است
در ناف عالمی دل ما جای مهر توستجای ملک میان معسکر نکوتر است
از یاد کرد نام تو کام سخنورانچون نکهت مسیح معطر نکوتر است
چون آستین مریمی و جیب عیسویاز خلق تو زمانه معنبر نکوتر است
ای صدر ملک و صاحب عالم، ثنای تواز هر کسی نکوست ز چاکر نکوتر است
تو داوری و ما همه مظلوم روزگارمظلوم در حمایت داور نکوتر است
عادل غضنفری تو و پروانهٔ تو منپروانه در پناه غضنفر نکوتر است
من خضر دانشم تو سکندر سیاستیهر چند خضر پیش سکندر نکوتر است
لیکن چو آب روزی خضر از مسافری استعزم مسافران به سفر در نکوتر است
دارد سر و تنم سر و پای دل و هواتتشریف تو سلاح تن و سر نکوتر است
از رنگ رنگ خلعه که فرمودهای مراخانهام ز کارخانهٔ آزر نکوتر است
دستار خز و جبهٔ خارا نکوست لیکتشریف وعده دادن استر نکوتر است
آن بس بس غضایری از بخشش ملکاینجا ز هر معانی در خور نکوتر است
بس بس گلاب جود که دریا فشاندهایغرقه شدم سفینه و معبر نکوتر است
رهواری سفینه چه بینی که گاه غرقبهر صلاح لنگی لنگر نکوتر است
سوگند میدهم به خدایت که بس کنیگرچه عطا چو عمر مکرر نکوتر است
هرچند کن عطای موفا شگرف بوددانند کاین ثنای موفر نکوتر است
گرچه نکوست بخشش و لطف و هوا و ابرشکر زبان لالهٔ احمر نکوتر است
در شکر کردن از زر خورشید و سیم ماهآن زر و سیم بر سر عبهر نکوتر است
گر ابر کرد مجمر زرین ز زرد گلاحسنت مرغ از آن زر مجمر نکوتر است
ساق گیاست شبه زبانی به شکر ابرشکر گیا ز ابر مکدر نکوتر است
خوش طبعم از عطات ولی زرد رخ ز شرمحلوا بخوان خواجه مزعفر نکوتر است
بیمارم از دل و دم سردم مزور استبیمار را مگو که مزور نکوتر است
بیمار دل بخورد مزور نمیرسدکورا دوا مفرح اکبر نکوتر است
گفتم به ترک این طرف و قبله ساختمعرضی که از یقین مصور نکوتر است
راهب که دست داشت ز صد نور بر جهانشمع شبش ز چوب صنوبر نکوتر است
گرچه نکوست رزق فراخ از قضا ولیکقانع شدن به رزق مقدر نکوتر است
نینی به دولت تو امیر سخن منمعسکر کش من این نی عسگر نکوتر است
من در سخن عزیز جهانم به شرق و غربکز شرق و غرب نام سخنور نکوتر است
جانم به حشمت تو نه غم ناک، خرم استکارم به همت تو نه بدتر نکوتر است
این شعر بر بدیهه ز من یادگار دارکز نوعروس با زر و زیور نکوتر است
در غیبت آن قصیده که گفتم شگرف بوددر حضرت این قصیدهٔ دیگر نکوتر است
هستم عطارد این دو قصیده دو پیکر استلاف عطاردت ز دو پیکر نکوتر است
جاوید عمر باش که ملک از تو یافت سازمعمار باغ ملک معمر نکوتر است
باقی بمان که تا ابد از بخشش ازلملک زمانه بر تو مقرر نکوتر است