گنج

شمارهٔ ۱۸۳ - مطلع دوم

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: اناو۱۳ بیت
لشکر غم ران گشاد و آمد دوران اوابلق روز و شب است نامزد ران او
هر که چنین لشکرش نعل در آتش نهادنعل بها داد عمر بر سر میدان او
غم که درآید به دل بنگری آسیب آنکاتش کافتد در آب بشنوی افغان او
اول جنبش که نو گلبن آدم شکفتمیوهٔ غم بود و بس، نوبر بستان او
و آخر مجلس که دهر میکدهٔ غم گشاددور ز ما درگرفت ساقی دوران او
جرعه‌ای از دست او کشتن ما را بس استاین همه بر پای چیست بلبله گردان او
آمد باران غم پول سلامت ببردبر سر یک مشت خاک تا کی باران او
پنجرهٔ عنکبوت نیست جنان استوارکز احد و بوقبیس باید غضبان او
آتش غم پیل را درد برارد چنانکصدرهٔ پشه سزد صورت خفتان او
ناف تو بر غم زدند، غم خور خاقانیاآنکه جهان را شناخت غمکده شد جان او
والی عزلت تویی، اینک طغرای فقرمشرف وحدت تو باش، اینک دیوان او
سرو هنر چون تویی دست نشان پدردست ثنا وامدار هیچ ز دامان او
حافظ دین بوالحسن، بحر مکارم علیکابخور جان ماست چشمهٔ احسان او