شمارهٔ ۱۸۲ - در مدح پدر خویش علی نجار
سلسلهٔ ابر گشت زلف زره سان اوقرصهٔ خورشید شد گوی گریبان او
پنجهٔ شیران شکست قوت سودای اوجوشن مردان گسست ناوک مژگان او
خوش نمکی شد لبش، تره تر عارضشبر نمک و تره بین دلها مهمان او
رنگ به سبزی زند چهره او را مگرسوی برون داد رنگ پستهٔ خندان او
گرچه ز مهری که نیست، نیست دلش ز آن منهست بهرسان که هست هستی من ز آن او
دازم زنگار دل، دارم شنگرف اشککیست که نقشی کند زین دو بر ایوان او
عمر من اندر غمش رفت چو ناخن بسرماندم ناخن کبود از تب هجران او
گرچه شکر خنده زد بر دل چون آتشمآتش من مگذرد بر شکرستان او
دیلم تازی میان اوست، من از چشم و سرهندوکی اعجمی، بندهٔ دربان او
عشق به بانگ بلند گفت که خاقانیایار عزیز است سخت، جان تو و جان او
دی پدر من به وهم دایرهای برکشیددید در آن دایره نقطهٔ مرجان او
صانع زرین عمل، پیر صناعت علیکز ید بیضا گذشت دست عمل ران او