شمارهٔ ۱۷۶ - در شکایت و عزلت و حبس و تخلص به نعت پیغمبر اکرم
صبحدم چون کله بندد آه دود آسای منچون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من
مجلس غم ساخته است و من چو بید سوختهتا به من راوق کند مژگان می پالای من
رنگ و بازیچه است کار گنبد نارنگ رنگچند جوشم کز بروتم نگذرد صفرای من
تیر باران سحر دارم سپر چون نفکنداین کهن گرگ خشن بارانی از غوغای من
این خماهن گون که چون ریم آهنم پالود و سوختشد سکاهن پوشش از دود دل دروای من
مار دیدی در گیا پیچان؟ کنون در غار غممار بین پیچیده بر ساق گیا آسای من
اژدها بین حلقه گشته خفته زیر دامنمز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهای من
تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشمزیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من
دست آهنگر مرا در مار ضحاکی کشیدگنج افریدون چه سود اندر دل دانای من
آتشین آب از خوی خونین برانم تا به کعبکاسیا سنگی است بر پای زمینپیمای من
جیب من بر صدرهٔ خارا عتابی شد ز اشککوه خارا زیر عطف دامن خارای من
روی خاک آلود من چون کاه بر دیوار حبساز رخم کهگل کند اشک زمین اندای من
چون کنار شمع بینی ساق من دندانهدارساق من خائید گوئی بند دندان خای من
قطبوارم بر سر یک نقطه دارد چار میخاین دو مریخ ذنب فعل زحل سیمای من
تا که لرزان ساق من بر آهنین کرسی نشستمیبلرزد ساق عرش از آه صور آوای من
بوسه خواهم داد ویحک بند پندآموز رالاجرم زین بندچنبروار شد بالای من
در سیه کاری چو شب روی سپید آرم چو صبحپس سپید آید سیهخانه به شب ماوای من
پشت بر دیوار زندان، روی بر بام فلکچون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من
محنت و من روی در روی آمده چون جوز مغزفندق آسا بسته روزن سقف محنت زای من
غصهٔ هر روز و یارب یارب هر نیم شبتا چه خواهد کرد یارب یارب شبهای من
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند رابیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
منجنیق صد حصار است آه من غافل چراستشمعسان زین منجنیق از صدمت نکبای من
روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاستخاطر روح القدس پیوند عیسی زای من
نیست بر من روزه در بیماری دل زان مراروزه باطل میکند اشک دهان آلای من
اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنکجز به آبِ گرم، پِستی نگذرد از نای من
پای من گوئی به درد کج روی ماخوذ بودپای را این دردسر بود از سر سودای من
ز آنکه داغ آهنین آخر دوای دردهاستز آتشین آه من آهن داغ شد بر پای من
نی که یک آه مرا هم صد موکل بر سر استورنه چرخستی مشبک ز آه پهلو سای من
روی دیلم دیدم از غم موی زوبین شد مراهمچو موی دیلم اندر هم شکست اعضای من
چون ربابم کاسه خشک است و خزینه خالی استپس طنابم در گلو افکندهاند اعدای من
ای عفیالله خواجگانی کز سر صفرای جاهخواندهاند امروز انار الله بر خضرای من
هر زنی هندو که او را دانه بر دست افکنمدانه زن پیدا نبیند خرمن سودای من
چون زر و گل به دست الا که خار پای عقلصید خاری کی شود عقل سخن پیرای من
زر دو حرف افتاد و باهم هر دو را پیوند نیپس کجا پیوند سازد با دل یکتای من
سامری سیرم نه موسی سیرت ار تا زندهامدر سم گوساله آلاید ید بیضای من
در تموزم برگ بیدی نه ولبی از روی قدرباد زن شد شاخ طوبی از پی گرمای من
برگ خرمایم که از من باد زن سازند خلقباد سردم در لب است و ریز ریز اجزای من
نافهٔ مشکم که گر بندم کنی در صدحصارسوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من
نافه را کیمخت رنگین سرزنشها کرد و گفتنیک بدرنگی، نداری صورت زیبای من
نافه گفتش یافه کم گو کایت معنی مراستو اینک اینک حجت گویا دم بویای من
آینه رنگی که پیدای تو از پنهان به استکیمیا فعلم که پنهانم به از پیدای من
کعبهوارم مقتدای سبز پوشان فلککز وطای عیسی آید شقهٔ دیبای من
در ممزج باشم و ممزوج کوثر خاطرمدر معرج غلطم و معراج رضوان جای من
چون گل رعناست شخصم کز پی کشتن زیددر شهیدی شاهدی دارد گل رعنای من
چند بیغاره که در بیغولهٔ عاری شدیای پی غولان گرفته دوری از صحرای من
آبنوسم در بن دریا نشینم با صدفخس نیم تا بر سر آیم کف بود همتای من
جان فشانم، عقل پاشم، فیض رانم، دل دهمطبع عالم کیست تا گردد عمل فرمای من
علوی و روحانی و غیبی و قدسی زادهامکی بود دربند استطقسات استقصای من
دایهٔ من عقل و زقه شرع و مهد انصاف بودآخشیجان امهات و علویان آبای من
چو دو پستان طبیعت را به صبر آلود عقلدر دبستان طریقت شد دل والای من
وز دگر سو چون خلیل الله دروگر زادهامبود خواهر گیر عیسی مادر ترسای من
چشمهٔ صلب پدر چون شد به کاریز رحمزان مبارک چشمه زاد این گوهرین دریای من
پردهٔ فقرم مشیمه دست لطفم قابلهخاک شروان مولد و دار الادب منشای من
ز ابتدا سر مامک غفلت نبازیدم چو طفلزانکه هم مامک رقیبم و هم مامای من
بختی مستم نخورده پخته و خام شماکز شما خامان نه اکنون است استغنای من
حیض بر حور و جنابت بر ملایک بستهامگر ز خون دختران رز بود صهبای من
ور خورم می هم مرا شاید که از دهقان خلددی رسید از دست امروز اجری فردای من
در بهشتم میخورم طلق حلال ایراکه روحخاک میشد تا پذیرد جرعهٔ حمرای من
بوسه بر سنگ سیاه و مصحف روشن دهمگرچه چون کوثر همه تن لب شود اجزای من
مالک الملک سخن خاقانیم کز گنج نطقدخل صد خاقان بود یک نکتهٔ غرای من
دست من جوزا و کلکم حوت و معنی سنبلهسنبله زاید ز حوت از جنبش جوزای من
گرچه از زن سیرتان کارم چو خنثی مشکل استحامله است از جان مردان خاطر عذرای من
گر به هفت اقلیم کس دانم که گوید زین دو بیتکافرم دار القمامه مسجد اقصای من
از مصاف بولهب فعلان نپیچانم عنانچون رکاب مصطفی شد ملجا و منجای من
قاسم رحمت ابوالقاسم رسول الله که هستدر ولای او خدیو عقل و جان مولای من