شمارهٔ ۱۵۲ - در ستایش مظفر الدین قزل ارسلان ایلدگز
هر صبح که نو جهان ببینماز منزل جان نشان ببینم
صبح آینهای شود که در وینقش دل آسمان ببینم
پویم پی کاروان وسواسغم بدرقه هم عنان ببینم
هر بار نفس که برگشایمغم تعبیه در میان ببینم
صحرای دلم هزار فرسنگآتشگه کاروان ببینم
خیزم که کمینگه فلک رایک شیردل از نهان ببینم
جویم که رصدگه زمان راتنها روی آن زمان ببینم
در کهف نیاز شیرمردانجان را سگ آستان ببینم
چون سر به سر دو زانو آرمقرب دو سر کمان ببینم
بس بینمک است عیش، وقت استکز دیده نمک فشان ببینم
نشگفت که چون نمک بر آتشلب را مدد از فغان ببینم
از جفتی غم به باد غصهدل حاملهٔ گران ببینم
خون گریم و از دو هندوی چشمرومی بچگان روان ببینم
بر هر مژه در چو اشک داودبرکرده به ریسمان ببینم
میجویم داد و نیست ممکنکاین نادره در جهان ببینم
صورت نکنم که صورت داددر گوهر انس و جان ببینم
در صد غم تازهتر گریزمگر یک غم جان ستان ببینم
چو تبخالی که تب نشانددل را غم غم نشان ببینم
ترسم که به چشم ابلق عمراز ناخنه استخوان ببینم
عمر است بهار نخل بندانکش هر نفسی خزان ببینم
گفتی بروم به وهم نونوسوز جگر فلان ببینم
تو سوز مرا گران نبینیمن وهم تو را گران ببینم
عمری به کران کنم که اهلیزین کوچهٔ باستان ببینم
بر غوره چهار مه کنم صبرتا باده به خمستان ببینم
دل نشکنم از عتاب باریچون بالش پرنیان ببینم
بر آینه چشم از آن گمارمکز همجنسی نشان ببینم
سازم دل مرده را حنوطیکز آینه زعفران ببینم
هر شب که به صفههای افلاکصفها زده میهمان ببینم
جوشم ز حسد که از ثریاشش همدم مهربان ببینم
من خود نکنم طمع که شش یاردر شش سوی هفتخوان ببینم
هم ظن نبرم که کعبتین راشش نقش به سالیان ببینم
اندیک دو دست فرقدان واردر یک در آشیان ببینم
پس گویم دیده گیر کآخرهم فرقت فرقدان ببینم
هر مه که به یک وطن مه و خوربا همچو دو عیش ران ببینم
حالی به وداع از اشک هر دولون شفق ارغوان ببینم
خور در تب و صرع دار یابممه در دق و ناتوان ببینم
از قحط کرم کجا گریزمکانجا دل میزبان ببینم
جانی چو مزاج مشتری پاکز آلایش سوزیان ببینم
طبعی چو بنات نعش ز آمالدوشیزهٔ جاودان ببینم
دیری است که این فلک نگون استزودش چو زمین ستان ببینم
گویم که فلک علوفهگاهی استکورا ره کهکشان ببینم
مه ز آن به اسد رسد به هر ماهتا در دم شیر نان ببینم
گو چرخ مکن ضمان روزیهمت بدل ضمان ببینم
از شیر شتر خوشی نجویمچون ترشی ترکمان ببینم
روزی چه طلب کنم به خواریخود بیطلب و هوان ببینم
گر موم که پاسبان درج استنگذاشت که لعل کان ببینم
چون بر سر تاج شاه شد لعلبیمنت پاسبان ببینم
نینی به گمان نیکم از بختکارم همه چون گمان ببینم
بختی که سیاه داشت در زینخنگیش به زیر ران ببینم
دل رفت گر اهل دل بیابمزین مرهم زخم آن ببینم
خسته نشوم ز خار نااهلز آن خار گل جنان ببینم
بهرام نیم که طیره گردمچون مقنع و دوکدان ببینم
این تازه سخن که کردم ابداعدر روی زمین روان ببینم
دیوان مرا که گنج عرشی استعین الله گنجبان ببینم
طرارانی که دزد گنجاندهم دست بریدهشان ببینم
طرار بریده سر چو طیارآویخته بیزبان ببینم
امید به طالع است کز عمرهیلاج بقا چنان ببینم
کاندر سنهٔ ثون اختر سعددر طالع کامران ببینم
شش سال دگر قران انجمدر آذر و مهرگان ببینم
هر هفت رسد به برج میزانبا بیست و یکش قران ببینم
نشگفت که چون نمک بر آتشلب را مدد از فغان ببینم
کیوان به کناره بینم ار چههر هفت به یک مکان ببینم
گر خط شمال خسف گیردزی مکه روم امان ببینم
در حد حجاز امن یابمگر سوی خزر زیان ببینم
در شانهٔ گوسپند گردونمن حکم به از شبان ببینم
تا ظن نبری که هیچ نکبتزین حکم دروغسان ببینم
ره سوی یقین ندارد این حکمهر چند ره بیان ببینم
حقا که دروغ داستانی استبطلانی داستان ببینم
خاقانی را زبان حالتاز نا بده ترجمان ببینم
از خسف چه باک چون پناهمدرگاه خدایگان ببینم
دیدار سپاه دار ایراندر آینهٔ روان ببینم
بر هفت فلک فراخته سرتاج قزل ارسلان ببینم
با کوکبهٔ مظفر الدیندین همره و همرهان ببینم
امر ملک الملوک مغربهم رتبت کن فکان ببینم
جم ملکت و جم خصال و جم خوستجم را ملک الزمان ببینم
کیخسرو دین که در سپاهشصد رستم پهلوان ببینم
پرویز هدی که در بلادشصد نعمان مرزبان ببینم
تاج سر خاندان سلجوقبر تخت زر کیان ببینم
بر شاه کیان گهر فشانمکورا گهر و کیان ببینم
خورشید اسد سوار یابمبهرام زحل سنان ببینم
از رایتش آفتاب نصرتدر مشرق دودمان ببینم
در بارگه دوم سلیمانسیمرغ کرم عیان ببینم
چون خوان سخا نهد سلیمانعیسیش طفیل خوان ببینم
گر سنگ پذیرد آب جودشز آتش زنه ضیمران ببینم
دستارچهٔ سیاه نیزهاشچتر سر خضرخان ببینم
شیب سر تازیانهش از قدرحبل الله شه طغان ببینم
در یک سر ناخن از دو دستشصد شیر نر ژیان ببینم
او شاه سه وقت و چار ملتبر شاه مدیح خوان ببینم
دهر از فزعش به پنج هنگامدر ششدر امتحان ببینم
از هفت سپهر و هشت خلدشروز آخور و شب ستان ببینم
نه چرخ ز قلزم کف شاهمستسقی ده بنان ببینم
روئین تن عالم است و قصدشهر هفته به هفتخوان ببینم
ماند به هلال شاه مغربکافزونش فروتر آن ببینم
نشگفت کز آن هلال دولتعید دل خاندان ببینم
آری شه مغرب آن هلال استکاندر حد قیروان ببینم
بر خاک درش ز بوس شاهاننقش رخ آبدان ببینم
گر بر سر چرخ شد حسودشهم در بن خاکدان ببینم
کرکس که به مکر شد سوی چرخبر خاک چو ماکیان ببینم
گر خصمش امیر مصر گرددکورا عدن و عمان ببینم
پندار سر خر و بن خاردر عرصهٔ بوستان ببینم
انگار خروس پیرزن رابر پایهٔ نردبان ببینم
ای تاجور اردشیر اسلامکاجری خورت اردوان ببینم
ای سایهٔ حق که عقل کل راز اخلاق تو دایگان ببینم
گردد فلک المحیط گویتگر دست تو صولجان ببینم
زیبد فلک البروج کوستکز نوبه زدن نوان ببینم
کیوانت شها، به عرض پرچمبر رمح چو خیزران ببینم
از پرز پلاس آخور توبرجیس به طیلسان ببینم
شمشیر هدی توئی که مریخشمشیر تو را فسان ببینم
خورشید ز برق نعل رخشتناری است که بیدخان ببینم
ناهید سزد هزاردستانکایوان تو گلستان ببینم
ز اوصاف تو تیر هندسی راباد رطب اللسان ببینم
هارون تو ماه وز ثریاششش زنگله در میان ببینم
امر تو و ابلق شب و روزیک فحل و دو مادیان ببینم
محمود کفی که سیستانتمحکوم چو سیسجان ببینم
فتح تو به سومنات یابمغزو تو به مولتان ببینم
چتر سیه و سپید پیلتمالش ده سیستان ببینم
چون قصد کنی فتوح قنوجملت ز تو شادمان ببینم
گرد سپهت به نهروالهسهم تو به نهروان ببینم
تو خسرو خاور و ز امرتتعظیم به خاوران ببینم
تو دامغ روم و از حسامتزلزال به دامغان ببینم
دریا هبتی و کوه هیبتکز ذات تو این و آن ببینم
از رای تو صیقل فلک راهفت آینه در دکان ببینم
گر هیچ سپه کشی سوی شامآنجا سقر و جنان ببینم
از خلق تو خار و حنظل شامگل شکر اصفهان ببینم
صور و عکه در امان امرتچون ارمن و نخجوان ببینم
سگبانت شه فرنگ یابمدربان شه عسقلان ببینم
تو قاهر مصر و چاوشت رابر قاهره قهرمان ببینم
روزی که در ابرسان یمینتبرق گهر یمان ببینم
شیر فلک از نهیب گرزتچون گاو زمین جبان ببینم
از ماه درفش تو مه چرخسوزان چو ز مه کتان ببینم
طوفان شود آشکار کز خونشمشیر تو سیل ران ببینم
خنگ تو روان چو کشتی نوحاندر طوفان روان ببینم
چون فال برآرمت ز مصحفنصر الله در قرآن ببینم
در شان تو بینم آیت فتحکاسباب نزول و شان ببینم
ای عرش سریر آسمان صدرگر بزم تو خلد جان ببینم
در کعبهٔ خلد صدر بزمتکوثر، نم ناودان ببینم
بر خاک در تو آب حیوانچون آتش رایگان ببینم
در خواب جلالت تو دیدمدر بیداری همان ببینم
زین شهر دو رنگ نشکنم دلکورا دل ایرمان ببینم
زین هفت رصد نیفکنم بارکانصاف تو دیدهبان ببینم
این هفت رصد بیفکنم بازتا منزل کاروان ببینم
از جور دو مار بر نجوشمچون رایت کاویان ببینم
فر تو خبر دهد که چندانتایید ظفر رسان ببینم
کز عمر هزار ساله چون نوحصد دولت دیرمان ببینم
برگ همه دوستان بسازممرگ همه دشمنان ببینم
بر خاک درت زکات دربانگنج زر شایگان ببینم
این فال ز سعد مستعار استهستیش ز مستعان ببینم